![]() |
![]() |
|
| ناگفته های عشق و دوستی |
|
درد و ایمان
تقیۀ درد زیباتربن نمایش ایمان است. |
|
با بزرگان معمولا از کساني تنفر داريم که اعمال و رفتارشان برايمان اهميت دارند. وگرنه هيچ دليلي براي نفرت وجود ندارد!!! ژان ژاک روسو خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد. شكسپیر اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه. افلاطون
|
|
چیلّه گجه سی چیلّه گجه سی نین یولدان یتیشمسی ، قیشین باشلانیشین همی ده قوربان و غدیر بایرامین هامیا تبریک ادیرم. |
|
گونشین پئشینده سوسان قایالاری قینایان دنیز
|
|
نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن
نمی دانم بدبختی بر سرم بارید یا که خود بر سرم آوردم یا نه تقدیر من چنین بود.نمی دانم….اما نه، شاید تازگی ها یادم آمده.آری راست گفته اند:خودم کردم که لعنت بر خودم باد.خوب هر جوری بود ما هم شدیم اینجوری که … . نمی دانم یک خواب بود یا واقعیت که به یک باره تمام آنچه که نداشتم نیست شد.آری نداشته های من جرم من زندانی شد و من شدم زندانی دنیا با همه ی زیباییها و رنگ هایش.از این زیبایی هم بدم می آید که بر صورتم نقش حیوانی ریخت و مرا واپس زد.کاش از دنیا واپس میزد که از همه آنانکه نامم را بر زبان می راندند واپس زد و من ماندم و تنهایی و … . انسان کیست یا چیست؟نمیدانم.این تنها پاسخی است که می توانم بدهم ولی شنیده ام که بهضی ها می گویند می توان انسان شد.این هم جای سوال برایم دارد اما این کمی برایم مفهوم پیدا می کند. می خواهم برای شما هم بگویم. دیده اید بعضی ها زیبا سخن می گویند و شما را در این دنیای زیبایشان غرق می کنند و در تمام وجودتان نفوذ می کنند و بهتر بگویم می شوند عضوی از وجودتان.اما به چه قیمت؟ چرا ؟ مگر انسان بودن به آنهاست.آری که نه، انسان بودن خوب بودن است و این ریشه در ذات دارد و خوب،خوب است و بد،بد و دیگر هیچ. چنانکه سعدی هم می گوید: اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است. فداکاری، نداشتن حسادت، عشق ورزیدن و … از ذات خوب است.و یک آرزو، ای کاش بودند کسانی که انسان بودند. ایمان دارم که خواهند بود و در آغوش این دنیای نفرین شده زرگ خواهند شد آنانکه ایمان دارند و می دانند که چه می خواهند و خواستن ارزشی است که مقدارش توانستن است ومی توانند و شاید می توانم آنچه که می خواهم .....میخواهم دنیا را با تمام بدیهایش نفرین کنم.با همه ی سختیهایش بسازم اما نسوزم که سوختن پیش رقیب به حد جنونم می رساند و می خواهم بشناسم و شناختن کاری ست بس دشوار که این شناخت خود عشق است و عشق تو هستی که تنهاترین بازمانده ی تنهایی و ای تنهای عاشق و عاشق تنها فقط می توانم ایمان داشته باشم و تو می دانی در این کار راه دراز است و بس دشوار پس کمکم کن. من تنهایم. و تنها در شناخت توست که می توانم آزاد باشم.فارغ از هر چه هست و نیست و آزادی نعمتی است بالای هر نعمتی.اما برای من مصیبت شد چون که من نمی دانم که آزادی چیست و چرا باید آزاد باشیم.و فقط یک جمله می توانم در این مورد بگویم.آیا آزادی در قفس مفهوم دارد؟! نه صبر کن می خواهم بگویم این ترانه ی آزادی را با هر صدایی شنیده ام و ترانه ی من نیز چنین است: آزاد باش آنچنان که آزادی را می فهمی و آنچنان که نمی فهمی بگذار آزاد باشند و در یک کلمه بگذار همه با معنا های خود زندگی کنند چنان که تا کنون با بی معنایی و معناداری زندگی کرده اند و هر دو را به حساب این گذاشته اند که معنی کرده اند. در آخر می گویم که دوست بدار و بگذار تو را دوست بدارند اگر چه سخت برای دیگران تابیدن.به همه چیز عشق بورز و دوست داشتن از عمق وجود هر کس ناشی می شود و زیباتر از دوست داشتن ندیده ام.تمام وجودم را زیرورو کردم وبه جز دوست داشتن دوست داشتنی ترین واژه ای نیافتم و از این است که این واژه را با تمام وجودم دوست می دارم. آیا تا کنون به دوست داشتن آب فکر کرده ای؟ آنچنان دوست می دارد که دل سنگ را هم نرم می کند و دوست داشتن چنین است.دوست داشتن حد و مرزی نمی شناسد که همه چیز را دوست می دارد و زیباتر از این چیزی نیست.اصلاً ندای دل دوست داشتن است و نه عشق که عشق سراب است و خودخواهی و بیچارگی و دل بستن و ....اما دوست داشتن همه چیز. در آخر یادی می کنم از سخن شریعتی که می گوید: زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن.
|
|
این مطلب به زبان ترکی آذربایجانی(نه آذری) نوشته شده است. ترجمه ی فارسی آن در زیر آمده است.
سنله من تکیخ
گنه ده من توتقونام. بو یوخ حالیمینن یازیرام. بیلمیرم نیه، بیلمیرم کیمه؟ یانقیم وار. یاز ماخ یانقیسی.نیه کی تکم و تکلیک گوزلدی، نیه کی اوزونده اوزیوی ایتیریسن.بیلمیسن نیین دالینجا سان. الیه بیلسن ایستییرسن تک اوزون اولاسان. یول چتیندی.من تکم.یاریم یوخ.تانریم منی باغیشلا نیه کی بیلمدیم نیه تکجه سن تک سن. منله سن دوستیق.اودور کی ایستمیرم سنی ده تکجه گورم اما اولمور.سنله چوخ بیریل لریمیز واریدی.من عهدیمی سیندیردیم اما سن منن قیرمادین، منی قورومادین.سن تکه بیرداناییدین کی تکلیک لریمده منله واریدین.سن بولمورم کیم سن، نه سن اما اورگیم ده هر چاغ آخیسان. من سنی مینلر یول گورموشم اما اینانمامیشام. حیف! حیف! حیف! کاش سنس اینانایدیم.کاش سن ده منی او بیرسیلرجه سویدین.یا دا کی سویرسن.بولمورم. هچ زاد بولمورم. اما بولورم کی سنین بیرلیکیوَ اینانموشام. من نیه؟ من نیه گرک تک قالایدیم؟ من سن جه تک لیغا تابیم یوخ.سن اُ بیردانا سان کی هامی تانیییر اما من اُ بیر دانایام کی سنن سونرا هچ کس تانیمیر.ایندی بولورم کی من سندن ده یالقیزام اما سن منه هامی سان.من هچیمیشم و سن.... منیم گوهوموم یوخ.من بیر روح ایستییرم.من بیر گوی نفس استییرم.من، اوزومون آیریسین ایستییرم. من بولورم نه ایستییرم و نا حق یره ایستمیرم. تانریم تکلیک لریمده باغلییدیم، بو نه ظلمیدی کی دنیادا منه زیندان اولدی.من جماعت سوزایله اولمیشدیم بو نه ظلمیدی که ترانه لر ده دیل یاراسی اولدی من اوزومون گوزلریمده ده ایتمیشیدیم بو نه ظلمیدی کی خالیقین گوزونن ده یوخ اولدوم.من دوداخلاریمین دالیسیندا مینلر سسیز سوزوم واریدی بو نه ظلمی دی کی دوداقلایمیدا بیر بیرینه بند ایله دین. منیم اوزلیگیمده ده دینجیم یوخیدی نیه ....؟ تانریم من آغلامیرام!نیه کی کیشیلرین حرمتی سینار.من یاشلاریمی اورگیمه توکیرم ته کی دامالاریمدا قان اولسون و جانیمی دیریدسینر. سن اول تکلیک، من اولوم تکلیک و گنه ده تکلیک. ۱۳۸۵ اینجی ایلین آبانی-تبریز |
|
تو و من تنهاییم
باز هم پریشانم. با حال بی حالی مینویسم. برای چه و برای که نمی دانم.عطش دارم. عطش نوشتن چون تنهایم. تنهایی زیباست. چون خودت را هم گم می کنی. نمی دانی دنبال چه هستی. فقط می خواهی خودت باش اما اگر بتونی. راه سخت است. من تنهایم. یاوری ندارم. خدا، ازت معذرت می خواهم چون فقط تو تنها هستی و من و تو با هم به هم دوستیم پس من می خواهم تو را هم تنها نبینم. با تو پیوند های بسیار داشتم و گسستم اما تو از من نگسستی . تو تنهاترین تنهایی بودی که در تنهایی هایم با من بودی. تو نمی دانم چه هستی و که هستی، اما هر لحظه در قلبم جاری هستی. من تو را هزاران بار دیده ام اما باورت نکرده ام. افسوس! افسوس! افسوس! کاش باورت می کردم. کاش قدر بعضی ها دوستم داشتی. شاید هم داری. نمی دانم هیچ نمی دانم اما باور دارم که تو تنهاترین تنهایی هستی که باورت دارم. من چرا؟ من چرا باید تنها باشم. من به اندازه ی تو طاقت تنهایی را ندارم. تو آن تنهایی هستی که همه کس می شناسدت اما من آن تنهایم که هیچ کس مرا نمی شناسد پس من از تو مظلوم ترم. من تو برای من همه هستی. من محتاجم و من هیچم و تو .... من خویشاوندی ندارم. من روحی می خواهم. من نفسی سبز می خواهم. من، من دیگری می خواهم. من نمی دانم چه می خواهم ولی می دانم که به ناحق نمی خواهم. ای خدا من در تنهایی هایم محبوس بودم این چه ظلمی بود که دنیا هم برای من زندان شد. من با حرفهای مردم مرده بودم این چه ظلمی بود که ترانه ها هم زخم زبان شدند. من در چشمان خودم ناپیدا بودم این چه ظلمی بود که از چشم مردم هم محو شدم. من در پشت لبانم هزاران سکوت داشتم این چه ظلمی بود که قفل بر لب هم شدم. من در خودم آرامش نداشتم چرا...؟ ای خدا من گریه نمی کنم چون حرمت مرد می شکند. من اشکهایم می ریزم در دل می ریزم تا خون رگها شده و جانم را زنده کند. تو باش و تنهایی، من باشم و تنهایی و باز تنهایی.
تبریز-آبان ۱۳۸۵ |
|
تو را به خاطر تو بودنت دوست داشتم،نه به خاطراینکه می توانستم از تو منِ دیگری بسازم. |
|
من هم به نوبه ی خودم فرا رسیدن ایام محرم
را به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گویم.
|
|
از شمع سه چيز ياد گرفتم
ايستاده بميرم...بي صدا بميرم...پاي دوست بميرم |
|
با تو ام بازمانده ی تنهایم سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــره شوری ندارم.همه چیز سرد و خشک است.اما سردی کجا و خشکی کجا.هر کدام جای خود.ولی نمی دانم این کدامین جایگاه است که این دو را با آغوش باز پذیرفته.آری دلی است.دلها حکایتهای زیادی داشته اند.شیرین یا تلخ.دردناک و شاید هزاران هدیه. حرف اینجاست. جای دیگر نمی روم.یک کلمه برای من کافی است.آری همین دل. امروز دلم خیره به زمین می رفت.هزاران تاریکی در قاب روشنی خشک میزد.این ظلمات را دوست دارم.صبا هستند.آری پیام آور دلها...با تاریکیها درهای دلها باز می شوند و دل محرم دلی می تواند باشد.بیا و دل به ما بسپار.بیا و در قافله کنار ما باش.آری حکایت تو هم زیباست. من که حکایتم تکراری است هم شنیده اند.اما باشد یک بار دیگر هم می گویم. شاعر نیستم پس نمی گویم نسیم خواب از من گرفت.صبح هوای سردی بود.با صدای خشن آن باد از خواب خوشم بیدار شدم.سری به کوچه زدم.بوی خاک می داد حس کردم باران رحمتی آمده ولی خبری نبود.خیال بود و من.از دیشب هوای تو به سرم زده بود.هی خدا خدا می کردم می خواستم فقط ببینمت.می خواستم بگم دوستت دارم به خاطر اینکه دوستیم.همه آمدند.زخمی زدند و تغسیری کردند.من ایستاده بودم در برابر انبوه آدم نماها و فقط نه می گفتم.چه قدر لجباز بودم.ولی همه اش تو دلم داشت قند آب می شد.با سردی عجیب فارغ از همهّّ،بی هیچ چشم داشتی حتی از تو خدا جونم رفتم.در رفتنم مصمم بودم اما تمام وجودم را نمی بردم.خودم نمی دانستم برای چه می روم.برای یک لحضه رضایت دل، از چندین دل گذشته ام.بر زبانم دروغ راندم.بر همه ظلمی روا داشتم و بالاخره رفتم بدون آنکه بدانم چه کسی است با من می رود.برای اولین بار جسم و جان را تشخیص نمی دادم.حالت عجیبی بود.همه می گن من هم می گم به کوی یار رسیدیم.چه آسان بود.تازه می فهمیدم انتظار چیست؟تو هم فهمیدی!انتظار انتظار داشتن!آری گنگ گفتم.می شکنم.با دل پر نرفتن یعنی انتظار نداشتن و من توقعی نداشتم.تازه فهمیدم آن موقع ها که با آن شوری رفتم به دیدار او زمان چقدر لجبازی می کرد.نمی خواست به پیش رود.چند ساعتی گذشت.همه آروم بودن و من هم رنگ همه گرفته بودم.برای اولین بار خودم را مثل آنها یافتم.حتی خنده هایم از جنس خنده ی آنها بود و برای اولین بار همه بودن را فهمیدم.چه قدر دردناک بود.در این تنگ جا دل یار هم جا نمی شد و خوب شد که او را ندیدم.و ما برگشتیم و خود خود من در روحم جریان یافت و باز من شدم همان که بودم. با تشکر ازدوست خوبم مجید به خاطر تایپ |
|
شعر زیبای استاد شهریار در زمینه قوم ستیزی در ایران الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من |
|
و دوست داشتن از عشق برتر است از استاد شهید دکتر شریعتی، کتاب کویر |
|
ای زندگی نفرين بر نفرين روزان تاريکت سردردی عجيب دارم اما انگار اين تحفه ای است از جانب سر بر همه ی وجودم.نمی دانم در اين روزهای ابری كه نوری خودنمايی نمی كند حتی نوری بی تاب٬ كدامين چشمه ی نور خواهد آمد و اين روزهای به شب مانند را... آيا نه اين است كه هر چه كرديم به خود كرديم.هنگام گفتن واژه ی ”خود“قطره ی اشكی می چكد و اين پاره كاغذ را با سيلاب خود می برد.آه كه وسعت اشكم چه زياد است و وسعت دردم افزونتر. دلم به حال خودم می سوزد و بيشتر از همه”من“و فقط خود من كم گذاشتم.آيا نميتوانستم نروم،نروم به اين راه،راهی كه بی انتهاييش آنقدر دلرباست كه به بی راهه می ماند يا نه¿¿¿ واقعاْ اين طور است،نه كه اين طوری نيست،اين راه،راه گمگشتگان هراسان است برای مقصدی ...آری است،است. آری دل،سالهاست كه جدل بين اين واژه و آن واژه درافتاده.راستی كه می گويد عقل می برد!!!من می گويم هيچ كس جـراُت ندارد.آيا كسی كه اين را ميگويد دل ندارد.بايد كه داند،نمی تواند.(البته گاهي موقع چيزي مثل هوس مي آيد و اين پيكار را به سود خود تمام مي كند و يا چيزي با لاتر و كمتر از آن و...) آري زمين و زمان را يكي كردم واز كس و بي كس ياري جستم تا در اين ميدان پيروز بر دل شوم اما نتونستم آن موقع بود كه عاشقش شدم و برايش از جون و دل مايه گذاشتم ، عاشق آنكه مرا نيستم كرد.شايد از اول هم چيزي نبودم اما اگر هم بودم آن نبودم،اگر بودم من هم حالا حالاها بودم. نمي دانم چرا گويند روزان خوشي زودگذرند شايد براي اينكه اسير نفرين روزان ظلمت و مبهمي هستند كه از گذشته به آنان به ارث رسيده. اما چگونه¿¿¿ ميخواستم بي تفا وت ازكنار واژه ي زندگي گذر كنم اما انگارداشت منو مي پاييد چون لحظه اي از خود بي خود شدم يقه ام را گرفت و كشيده اي محكم نثارم كرد،كشيده اي كه اگر قلم عمرم روي ”ي“ آن نيز باشد سرخي اش از صورتم نخواهد رفت و مرا در دم آخر هم آسوده نخواهد گذاشت و شايد در اوج به زمين خواهدم زد.شايد چاره اش لحظه اي درنگ درسربالايي آن حرف واپسين و برداشتن قلم ازتكه پاره هاي اين دفتر غم زده باشد.آه، آه،آه... پس آن بهتر كه اين واپسين حرف بهتر از قلم درآيد تا... |
عاشق نشو رسوا ميشی!
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي اين گونه براي چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي چيست؟مي گويم براي از دست دادن غم شيريني است كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ، مي گويم اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
|
|
تو خاکی يا ... تو ای بیگانه ی دلربا از حصار ها پلی زدی و دلم را چه زود بردی اما زود هم پس آوردی. نمی دانم چرا؟ شاید از اول هم مال تو نبود اما داده بودمش به تو و تو دو تا دل داشتی و من هیچ اما عاشق تر بودم.می دانی چرا؟ چون کسی را داشتم که... تو آمدی،غارت کردی و بردی اما انصاف نکردی.تو یاغی بودی و من نمی دانستم.وای به حال من. اگر هستی گرم ترین ناله های مرا بپذیر. تو که بودی؟؟؟ تو دل نداری. تو یک سایه ی مبهم اما فریبا از دلی. تو حتی مرام بی مرامی را هم نداری. تو فرشته ی مرگ هم نبودی. تو یک گنگ،یک ترانه ی گوشخراش یا یک جادو بودی اما هر چه بودی دلربا بودی اما در کار دل نبودی. هیچ وقت. هیچ وقت... برای چه... مرا برای چه سرزنش می کنی؟ برای نبودن. من هستم،در خود نیستم. قطره ی اشکم باش،این خاک را نیازیست برای بی نیازی.چه قدر زخم زبان می زنی. تو مگر از جنس من نیستی. اگر نیستی من هم مغرور ترین خاکم. پس تو را... تو را خاطر خاطره ها،تو را و دوستی،تو را و دل عاشق اگر هم فراموش می کنی کن اما رسوام مکن. تو چه غروری داری که پاپس نمی کشی ، مگر خاک نیستی. من دوست دارم دست خاک در دست آسمان باشد. دوست دارم با خاک پاک با آسمان وداع کنم. دوست دارم همه به احترام عشق زانو زنن. دوست دارم عاشق ترین باشم. با عشق تا قله های آسمان سفر می کنم. به اوج احساس ذهن پرواز می کنم. آنجا که کبوتری نیست. من غرامت از دلهای بی ریا می گیرم. نفس از فضای معصوم عشق می گیرم. عشق را معنی نمی کنم آنچه به این معنی،معنی می دهد همین غرق معنی شدن است. حکایت ما! کدامین قاصدک نزدت از ما بد گفت. می دانم کار شب است که ناله هایم را نزدت گفت. می بینی چه حکایت درازی است. شب با همه ی عمرش نتو نست همه را بگه. اونم نیست شد. منم شبنم یخ بسته،با نهایت فقر افتاده روی تن سبز برگ و از برای خود گریه کردن اشکی بیش ندارد. تبريز-آبان ۸۴
|
بنام تو
|
|
تورکجه بیر گوزل ماهنی اُ گول بو گجه منه هم زبان اولان گجه دی دِییب گولوب دانیشیب مهربان اولان گجه دی وفا صحیفه سینی شرح اِدم گره اُ گوله حقیقی عشقیمیزه امتحان اولان گجه دی اُ سرو بویلیم سحر سیری لاله زار اِدجک چمن چیچک لرین باغری قان اولان گجه دی گِنه گول اوزلیلر سنی احاطه ایلییب تفاخر ایله کی بختین جوان اولان گجه دی بو گجه بو گجه آیا باخیب من سنی یاد ایلمیشم دورموشام اوتورموشام اوزگه خیال ایلمیشم لب لب و لب و لب لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب سوزَرَم قاش گوزینی من سنه ناز ایلرَم (آی گولوم آی یارم آی جانیم) عشق اهلینه بو قَدَر ناز اِیلمَک یاخشی دییل لب لب و لب و لب لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب
|
هانسی بخدور پای یارانمسان |