تبليغاتX
اتاق تنهایی
عشق و دوستی

زن از ديدگاه علم شيمي

اين عنصر كمتر در طبيعت به صورت آزاد يافت مي‌شود و بيشتر به صورت يك تركيب يا

ماده‌اي چون انيدريد تبلور و سولفات خودبيني در منازل يافت مي‌گردد. 

طرز تهیه:

براي تهيه اين عنصر بايد مقداري اكسيد اسكناس و نيترات كاديلاك هشت ظرفيتي را

در يك ويلا مخلوط كرده و پس از مدتي گاز ناز و سولفور عشوه متساعد مي‌شود. در

 نتيجه به صورت رسوب در ته ويلا باقي مي‌ماند؛ البته از زبان چرب و نرم هم مي‌توان

به صورت كاتاليزور استفاده كرد.

خواص شيميايي:

بعضي از انواع اين عنصر بسيار زشت و بد قيافه بوده و ميل شديدي براي تركيب

شدن با نيترات پودر و سولفات.... دارند كه پس از تركيب شدن با اين مواد نسبتا قابل

 تحمل مي‌شوند.بعضي از انواع اين عنصر نيز با خورده شيشه همراه است و خاصيت

شوهر آزاري شديدي دارند.

خواص فيزيكي:

از جنس بسيار نرم و حساس مي‌باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات

 قرار مي‌گيرد، اگر مقداري اسيد خشونت و كربنات سوزآور ديگري به نام هوو به آن

اضافه كنيم، فورا ذوب شده و به صورت اشك روان مي‌گردد و اصلا ميل تركيب شدن با

 عنصر مرد را ندارد. اما به محض استفاده از كاتاليزور لبخند آن چنان با اين عنصر

 تركيب مي‌شود كه جدا شدني نيست!

مرد از ديدگاه شيمي:

اين عنصر اكثرا در طبيعت به صورت آزاد و علاف يافت مي‌شود. ارزان بودن اين عنصر به

 درصد فراواني زياد آن برمي‌گردد. اين عنصر گاهي به صورت يك تركيب با ماده‌اي چون

 سولفيد حسادت و سولفات روي (از نوع سنگ پاي يافت شده در معادن قزوين) در

 خيابان يافت مي‌گردد؛ اين عنصر به علت واكنش پذيري زياد همواره بايد زير نظر

 نگهداري شود.

 طرز تهیه:

براي تهيه اين عنصر بايد واكنش‌هاي شيميايي پيچيده‌اي را متحمل شد. ابتدا

 مقداري اكسيد اسكناس و نيترات زوريم شش ظرفيتي را در مقداري سنگ پاي

 قزوين حل كرده و پس از مدتي گاز ادعا و سولفور قپي از آن متصاعد مي‌شود در

 نتيجه به صورت رسوب روي ديواره‌ي سنگ پا باقي مي‌ماند. البته از دمپايي و وردنه

 هم مي‌توان به عنوان كاتاليزور استفاده كرد.

خواص شيميايي اين عنصر:

بعضي از انواع اين عنصر بسيار زشت و بدتركيب بوده و ميل شديدي براي تركيب

 شدن با نيترات ژل و سولفونات روغن كله پاچه دارند كه پس از واكنش با اين مواد

 نسبتا قابل تحمل مي‌شوند. نوعي ديگر از اين عنصر به علت اندكي ته چهره و آب

 اسكنيژه پيوند محكمي با خورده شيشه مي‌دهد و داراي خاصيت موزيگري و همسر

آزاري شديدي هستند كه براي خالص كردن اين عنصر كافي است كه آن را در يك

سيستم سربسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود.

خواص فيزيكي:

از جنس بسيار سخت و خشن مي‌باشد و به سرعت تحت تاثير محيط، ناز و عشوه

 قرار مي‌گيرد و از خود بي‌خود مي‌شود. براي ذوب اين عنصر مي‌توان از ناز سوزآور به

 كمك لبخند ‌2 درصد وزني- نازي استفاده كرد. اين عنصر ميل تركيبي شديدي با

 عنصر زن دارد؛ ولي به علت الكترونگاتيوي كم عنصر زن به تركيب به صورت ضايع

 تبخير مي‌شود و مشغول التماس الكترون از عنصر زن مي‌شود. دماي جوش اين

 عنصر بسيار پايين بوده و به سرعت به جوش مي‌آيد كه براي جلوگيري از اين

 جوشش مي‌توان از يك چمدان و يك اردنگي استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به

 طبيعت پرتاب نمود.

نكته: براي از بين بردن چربي ـ نرمي و نيش حاصل از زبان عنصر مي‌توان از گوشمالي به عنوان حلال استفاده كرد.

نكته‌ي كنكوري:

در صورت كمبود امكانات آزمايشگاهي از قبيل دمپايي و وردنه مي‌توان از حرارت ‌1500

 درجه جيغ فرابنفش استفاده كرد كه در اين صورت رسوب به صورت موش درآمده و

 داراي قابليت مفتول شدن هم مي‌باشد. نكته ديگر اين كه براي اطمينان از كم شدن

 خورده شيشه و سولفات روي در اين عنصر مي‌توان تا ‌3 بار آن را با كابل برق‌100ولت

 الكتروليز نمود.

نكته‌ي ‌100 درصد كنكوري:به علت وجود كربنات هوش و اندكي اكسي شيطنت در

 عنصر زن عنصر مرد مجددا به صورت هويج رسوب مي‌كند و از ن بخار يار، عشق و

 عاشقي متصاعد مي‌شود كه البته به محض يك برخورد مؤثر ديگر با عنصر زن ديگري

 به سرعت با آن هم الكترون شده و قضيه‌ي يار و ... به صورت o2 از آن آزاد مي‌شود.

منبع: انجمن شيميدان‌هاي رنج كشيده!؟(برگرفته از وبلاگ عاشقا)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

زکات زیبایی عفت است.      «امام علی»

اگر دین نداری آزاده باش.      «امام حسین»

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و دستی نکنیم .

تحمل و بردباری بالاترین حد جسارت است.               «پاستور»

با یک لبخند هر دری به سوی انسان گشوده خواهد شد.       «فرانکلین»

تجربه همیشه به نفع انسان نیست چون هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل

 رخ نمی دهد.                      «چرچیل»

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

روح بيدار

 

با روح بیدار صبح

 

با حرفهای آتشین

 

با مکتب نیستی

 

با سایه ی خیا ل

 

می آیم

 

با ترانه ی جدایی

 

با چشما ن هزار نگفته

 

با نفس غمگین

 

با خا طری  آلوده

 

می روم

 

با حا ل بی حا لی

 

با تصوری شیرین

 

با گریه ی بی ریا

 

با تما م دل عا شق

 

می ما نم

 

با سلامی سبز

 

با قطره ای آبی

 

با معصومیتی سپید

 

با حرارتی سرخ

 

می گیرم

 

می گیرم ترانه های بیداری سازهای رنگین بی رنگی را و با تمام

 

                 احساس نیستی در خود گم می کنم.

 

 

آه که آه دلم عصیان کرده

 

امشب بند دلم گشوده شد

 

قفل دلم شکسته شد

 

با زخم ترانه ای

 

هر چه بود نیست شد

 

 

امشب غم قرنها بر پشتم سوار

 

زخم دلم ورم کرده

 

عطر علفهای هرز از پشت حصار

 

آه که آه دلم عصیان کرده

 

 

امشب سنگ صبورم کوه نور

 

با این سرد بوسه اشک بر گونه ام

 

بلندی دیوارهاست تصویر دلم

 

در دست گرفته و می گردم با دفتر پاره ام

 

 

امشب این خروشان رود بدست می آورد دل چشم

 

با سکوتی بی انتها می پرد مرغی از قفس

 

می نشیند و بی تابی می کند برای دری زلال

 

روح ترانه در اشکم می زند نفس نفس

 

 

امشب دروازه ی شهر خیال باز شدن ندارد

 

نشانی دارم از پادشه شهر سرخ

 

نشانم خاک غریب و مشتی حسرت

 

درد من روییدن است در گلدان بی روح

 

تبريز-آبان ۸۴

 

 

 دل غريب

ترانه ای آشنا صدايم می کند

من اينجا با سکوت و آدمک ها

هستم و در خود نيستم

مانده ام در پشت سکوت سرد بوسه ها

من از پشت صخره های زندانی[می آيم]

رها گشته از دل تاريک ماتم

نفس از دلگيری چشمه ی روان [می گيرم]

شايد که اوج غرور خاکم

اينجا سرزمين قهر خورشيد و بی برگی

وقت عصيان غم و جستن از حصار بی حصاری

تشنه ام بی حرارت اشک بوسه ها

می چکد خون آهم از نياز بی نيازی

محرم غنچه های خجالتی نو شکفته ام

لطف ناچيزت غوغا کرده در بی محلی

لاله های واژگون روييده اند با اشک دل

چراغ شب بی تابی کرده از بی ماهی

به وقت ابتلا سخت می زنم درت را

چون که هست،چشمانم نمی بينی

گه ناله،گه آه،گه درد و زاری

خون دل را در خرابات چشمانم نمی بينی؟

اهر-مهر ۸۴


حس غريب
امشب آسمان هم دلش گرفته
 
غرورم شکسته مثل اینکه همه چیمو ازم گرفته
 
امشب این حس غریب چشمانم را میهمان سحر میکند
 
دل بی تاب است در سینه پاره ام از اینجا سفر می کند
 
امشب همه با سکوت حرف می زنند
 
نمی دانم ، اما یک چیزو بد جوری فریاد می زنند
 
من غريبم ، من غريبم ، من غريبم
 
ای دل
 
امشب با این حال پریشون چی مینویسی؟
 
نا نوشته های دلو برا کی مینویسی؟
 
امشب جسمم درمانده و جانم میهمان دل است
 
شاید برا دوستت دارم گفتن هم دیر است
 
امشب این چشمه ی خروشان سبوی مرا پر نمی کند
 
نقال قصه ی غصه ها هم قصه را آغاز نمی کند
 
امشب گفتی که دل نبندم به آن که ندارد دل
 
باید میدانستی که این دل افتاده به دام بی دل
 
امشب چشات برق عجیبی داشت
 
شاید رهگذری بود که فانوسی به دست داشت
 
تبریز- ۹مهر ماه۸۴
 
نفرين دلت سخت گرفته امشب بر ما
اي شب بيا و با ناله ها يم سر كن
 
اگر چنگي به دل نزد برا هميشه ظلمت برام حرام كن
 
تو همه سكوت و من همه فرياد
 
بيا و اين فريادو در سكوتت محو كن
 
نفرين دلت سخت گرفته امشب بر ما
 
چه پاداش (غم) شيريني بيا از اين تلخ تر مكن
 
در خيالم سايه بود آن همه ناز تو
 
حالا باخته ام بازي را بيا و ضعيف كشي مكن
 
من آنم كه دارم آنكه ندارد كسي
 
كس ندارد آن نازها كه تو داري،برام بسی
 
در كوير دوردست  ذهن مي گشتمت در بوستان نزديك  دل يافتمت
 
كاش كه دورتر بودي و فراقت هم شيرين بود
اي خدا
 
همه را ازم گرفتي و دلم دادی
 
چون دل داشتم همه را دادي
تو
 
اول آن بودي كه در تخيلم بودي
 
رهگذر شدي در ديده ام گشتی
 
چون نگاهم كردي آشناي دل شدی
 
غريبه بودي و زود اهل دل شدی
 
اين سينه سوخته بود همچو كوير از شراره هاي عشق
 
به لطف خون دل شبنم نشست بر گلبرگهاي عشق
 
اهرـ۱۰مهر ۸۴
  

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 12 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم             

                                 که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود 

                                 به کجا می روم آخر ننمایی وطنم 

دارم این سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا 

                                 یا چه بوده است مراد وی از این سوختنم

 

        از روزی که بشر چشم به دنیا گشوده است این پرسش ها همواره در برابر دیدۀ اندیشۀ وی می رقصیده است. شاید افکار سقراط و افلاطون و ارسطو را بتوان جالب ترین و شیرین ترین بشمار آورد.

نیچه می گوید: کسی که چرایی (علت و هدف) زندگی را یافته است با هر چگونه ای (شرایطی) خواهد ساخت.

آدلر روانپزشک آلمانی برترجویی و کمال طلبی را اصیل ترین انگیزه ی زندگی فردی می داند.

ناصرخسرو در کتاب با ارزش زاد المسافرین علت آفرینش را رساندن مردم به لذت جاوید می داند و آن بهشت است.

        فروید نیز طبق اصل لذت جویی هدف انسان را گریز از درد و رسیدن به لذت می داند و بر این باور است که انسان موجودی است که در طلب شادی است و این نزدیک به نظریۀ محمدبن زکریای رازی است.

ویکتور فرانکل روانپزشک برجستۀ آلمانی هدف زندگی را گریز از درد و لذت بردن نمی داند بلکه هدف را معناجویی میداند که به زندگی انسانها مفهوم واقعی می بخشد. به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که دارای معنا باشد با علاقه تحمل می کند. معمولا انسان در طلب لذت نیست، لذت و شادی از نتایج زندگی است. هنگامی که شخصی به دیگری عشق می ورزد شادی به وجود می آید پی لذت اصل نیست. هر چه بیشتر آن را هدف قرار دهیم بیشتر از آن دور می شویم. این در مورد بیما ریهای جنسی مانند بی میلی و ناتوانی کاملا بارز است. آنچه در پس این لذت جویی جنسی نهفته است معناجویی است. این معنی را نمی توان به کسی اعطا کرد. تلاش برای معنا دادن به موعظه و نصیحت می انجامد.

دکتر فرانکل معنای نهایی را خدا می داند. این خدا چیزی جدا از دیگر چیزها نیست بلکه همان زندگی است.

       عارفان راز آفرینش را در عشق خلاصه می کنند.مولوی می گوید: آخر معشوق را دل آرام گویند یعنی دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد این جمله خوشی ها و مقصود ها چون نردبانی است وچون پایه های نردبان.جای اقامت نیست از بهر گذشتن است. خنک (خوشا) او را که زودتر بیدار گردد تا راه دراز بر او کوته شود ودر این پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

اسپینوزا میگوید عشق به خدا از معرفت او حاصل می شود.هر چه این عشق بیشتر باشد آرامش و لذت به همان اندازه بیشتر خواهد شد. ناخوشیها و بدبختیهای نفس از عشق به چیزی حاصل می شود که هرگز نمی توانیم آن را داشته باشیم. زیرا هیچ کس دربارهی چیزی که به آن عشق نمی ورزد آشفته و نگران نمی شود.

 

نکتۀ اول: زندگی به مانند فیلمی است که از هزاران هزار تصویر جداگانه تشکیل شده است که هر یک از آنها دارای معنا است. با این حال معنای کل فیلم را پیش از نمایش آخرین قسمت آن نمی توان دریافت و نیز پیش از فهم هر یک از اجرای فیلم نمی توان معنای کل را فهمید. معنای نهایی اگر آشکار شود تنها در پایان و در لحظۀ مرگ و پس از آن خواهد بود.

نکتۀ دوم: شخصی که بیمار است ظاهرا هدفش رسیدن به سلامتی است و در حقیقت این وسیله ای است برای رسیدن به هدف. پول، غذا، سلامتی، دوست، شرایط لازم برای ادامۀ زندگی است اما شرط کافی برای معنا بخشیدن به زندگی نیست.

لذتها و نیازهای انسان:

شناخت خدا غیرممکن است اما از پرتو خدا یعنی انسان می توان به او راه یافت و در وجود انسان طبق سخن بهاء ولد پدر مولوی می توان لذت را معیارگرفت.

مراتب لذت:

1) حسی و جسمانی: مشترک است بین انسان و حیوان- بی نهایت نیست و چون از حد معمول تجاوز کند تبدیل به رنج می شود.

نکتۀ اول: ترک لذات حسی و جسمانی درست نیست مگر اینکه هدف ما تکمیل لذات معنوی باشد.

نکتۀ دوم:نیازهای جسمانی ما واقعاً کم اند ولی در صورت نبود آنها دچار مشکل می شویم.

نکتۀ سوم: غم دنیا حرص زیادی و دنبال نیازهای غیر ضروری رفتن است مانند داشتن باغ بزرگ، خانه ی مجلل، تفریحات شبانه، شهرت و...

نکتۀ چهارم: کتمان بعد جسمانی و ترجیح آن بر بعد روحانی بویژه در مذهب شیعه و عرفان باعث:

الف)ریا و تظاهر:

                        واعظان کاین جلوه در محراب و منبرمی کنند

                        چون به خلوت می روند آن کار دیگرمی کنند

                        گویا باور نمی دارند روز داوری

                        کاین همه قلب و دغل در کار داور می کننند

ب) ظلم به بدن :

 بدن امانت خداست و امانت خدا باید سالم به او بازپس داده شود. مثال واضح دراین مورد جریان درویشی است که به خاطرمصون ماندن از گناه انگشتانش را سوزاند.

 

  ج)دهن کجی به آفرینش و ناشکری:

     از موارد پرواضح در این مورد می توان به مسألۀ گوشه نشینی و رهبانیت و... اشاره کرد.                              

2)معنوی: ویژه انسان است- پایان ناپذیر است- چون از حد معمول بگذرد تبدیل به رنج نمی شود.

نکتۀ اول: هر کس معنوی تر، لذت او هم بیشتر.ابوحنیفه هر وقت مذاکره می کرد به علم می گفت کجایند سلاطین ازآنچه ما در آنیم و بدانید که اگرمی فهمیدند که ما از علم چه لذتی می یابیم با ما در این باب که آن را از ما بگیرند به شمشیر ها جنگ می کردند.

کسانی که به لذات عقلی می رسند به لذات حسی و جسمی کم علاقه می شوند مگر به قدر نیاز.

نکتۀ دوم: اگر از اول تنها به دنبال یکی باشیم حکیمانه نیست چون امکان دارد چنان به امور مادی مشغول شویم که بعد معنوی را فراموش کنیم دیگر اینکه مدت عمر معلوم نیست. پس سعادت انسان کامل نمی شود مگر به تحصیل هر دو حال با هم.

نکتۀ سوم: باید در افکارو خواسته هایمان تجدید نظر کنیم.احتمالاً در بعد معنوی نیازی برآورئه نشود نتیجه آن در بعد مادی ظهور کند. مثلاً چیز گرانقیمتی بخریم در حالی که نیاز به دوستی داشتیم.

اپیکور فیلسوف مشهور غرب نیازهای اصلی و خوشبختی را در چهار گروه خلاصه

 می کند:

۱-   نان

۲-     آزادی

۳-     دوستان

۴-     تحلیل(همان معنای فرانکل)

در این قسمت فقط نان را توضیح میدهم :

۱-     نان: ابوریحان بیرونی می فرماید: در روزگاران گذسته حکیمی گفته است که انسان به دو چیز کوچک خود شناخته میگردد.یکی دل و دیگری زبان.ولی من مانند خردمند مردی می گویم که آدمی تنها به دو درهم خود شناخته

می شود.هر که با او دو درهم نباشد عیال او نیز از وی رخ برمی تابد واز فرط خالی درمیان خانواده گربۀ خانگی نیز بر او بول خواهد کرد.

نکته اول:یکی از نویسندگان میگوید: پس از ۲۰ سال به دیدار دوستی رفتم.او اتاق و مبل و ماشینش را با دقت تمام برایم شرح داد.وقتی اندیشیدم دیدم که فقط

اسباب بازیهای او بزرگ و عوض شده است.خودش و افکارش همان اندیشه های دوران کودکی بود.         

 ای برادر تو همان اندیشه ای                            مابقی خود استخوان و ریشه ای

 

نکته دوم: اگر کسی در دوران جوانی و عشق ورزی بسیار گیر کند و مدت زیادی ذهنش را با آن مشغول سازد او شخصیت کاملی ندارد و با خودش دچار مشکل است.

عزت نقس و فقر شرافتمندانه:

 اگر انسان دارای ثروت نباشد باید عزت نفس را پیشۀ خود سازد.

 

۱-    صاحب عزت هیچ منت و تحقیری را نمی پذیرد:

گر بخارد پشت من انگشت من                         خم شود از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارد پشت خویش                        وا رهد از منت انگشت خویش

     

    ۲- فرزندان خود را با عزت بار آورید:

     گدا گر تواضع کند خوی اوست                           تواضع ز گردن فرازان نکوست

 

   ۳- اگر آب حیات فروشند فی المثل به آبرو دانا نخرد که مردن به علِّت به از زندگانی به ذلّت.

 

 

برگرفته از مطالب بحث شده در کلاس ادبیات دکتر رمضانی  

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 1 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ |