تبليغاتX
اتاق تنهایی
عشق و دوستی

 

و دوست داشتن از عشق برتر است

 

از استاد شهید دکتر شریعتی، کتاب کویر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 2 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

ای زندگی نفرين بر نفرين روزان تاريکت

سردردی عجيب دارم اما انگار اين تحفه ای است از جانب سر بر همه ی وجودم.نمی دانم در اين روزهای ابری كه نوری خودنمايی نمی كند حتی نوری بی تاب٬ كدامين چشمه ی نور خواهد آمد و اين روزهای به شب مانند را...

آيا نه اين است كه هر چه كرديم به خود كرديم.هنگام گفتن واژه ی ”خود“قطره ی اشكی می چكد و اين پاره كاغذ را با سيلاب خود می برد.آه كه وسعت اشكم چه زياد است و وسعت دردم افزونتر.

دلم به حال خودم می سوزد و بيشتر از همه”من“و فقط خود من كم گذاشتم.آيا نميتوانستم نروم،نروم به اين راه،راهی كه بی انتهاييش آنقدر دلرباست كه به بی راهه می ماند يا نه¿¿¿

واقعاْ اين طور است،نه كه اين طوری نيست،اين راه،راه گمگشتگان هراسان است برای مقصدی ...آری است،است.

آری دل،سالهاست كه جدل بين اين واژه و آن واژه درافتاده.راستی كه می گويد عقل می برد!!!من می گويم هيچ كس جـراُت ندارد.آيا كسی كه اين را ميگويد دل ندارد.بايد كه داند،نمی تواند.(البته گاهي موقع چيزي مثل هوس مي آيد و اين پيكار را به سود خود تمام مي كند و يا چيزي با لاتر و كمتر از آن و...)

آري زمين و زمان را يكي كردم واز كس و بي كس ياري جستم تا در اين ميدان پيروز بر دل شوم اما نتونستم آن موقع بود كه عاشقش شدم و برايش از جون و دل مايه گذاشتم ، عاشق آنكه مرا نيستم كرد.شايد از اول هم چيزي نبودم اما اگر هم بودم آن نبودم،اگر بودم من هم حالا حالاها بودم.

نمي دانم چرا گويند روزان خوشي زودگذرند شايد براي اينكه اسير نفرين روزان ظلمت و مبهمي هستند كه از گذشته به آنان به ارث رسيده. اما چگونه¿¿¿

ميخواستم بي تفا وت ازكنار وا‍‍‍‍‍‍‍ژه ي زندگي گذر كنم اما انگارداشت منو مي پاييد چون لحظه اي از خود بي خود شدم يقه ام را گرفت و كشيده اي محكم نثارم كرد،كشيده اي كه اگر قلم عمرم روي ”ي“ آن نيز باشد سرخي اش از صورتم نخواهد رفت و مرا در دم آخر هم آسوده نخواهد گذاشت و شايد در اوج به زمين خواهدم زد.شايد چاره اش لحظه اي درنگ درسربالايي آن حرف واپسين و برداشتن قلم ازتكه پاره هاي اين دفتر غم زده باشد.آه، آه،آه...

پس آن بهتر كه اين واپسين حرف بهتر از قلم درآيد تا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 9 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 
عاشق نشو رسوا ميشی!
 
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ‍ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده  مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني  دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي  اين گونه براي  چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي  چيست؟مي گويم براي  از دست دادن غم شيريني است  كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ،  مي گويم  اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم  ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه  زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

تو خاکی يا ...

تو ای بیگانه ی دلربا از حصار ها پلی زدی و دلم را چه زود بردی اما زود هم پس آوردی. نمی دانم چرا؟ شاید از اول هم مال تو نبود اما داده بودمش به تو و تو دو تا دل داشتی و من هیچ اما عاشق تر بودم.می دانی چرا؟ چون کسی را داشتم که...

تو آمدی،غارت کردی و بردی اما انصاف نکردی.تو یاغی بودی و من نمی دانستم.وای به حال من. اگر هستی گرم ترین ناله های مرا بپذیر.

تو که بودی؟؟؟

تو دل نداری. تو یک سایه ی مبهم اما فریبا از دلی. تو حتی مرام بی مرامی را هم نداری. تو فرشته ی مرگ هم نبودی. تو یک  گنگ،یک ترانه ی گوشخراش یا یک جادو بودی اما هر چه بودی دلربا بودی اما در کار دل نبودی. هیچ وقت. هیچ وقت...

برای چه...

مرا برای چه سرزنش می کنی؟ برای نبودن. من هستم،در خود نیستم. قطره ی اشکم باش،این خاک را نیازیست برای بی نیازی.چه قدر زخم زبان می زنی. تو مگر از جنس من نیستی. اگر نیستی من هم مغرور ترین خاکم.

پس تو را...

تو را خاطر خاطره ها،تو را و دوستی،تو را و دل عاشق اگر هم فراموش می کنی کن اما رسوام مکن. تو چه غروری داری که پاپس نمی کشی ، مگر خاک نیستی. من دوست دارم دست خاک در دست آسمان باشد. دوست دارم با خاک پاک با آسمان وداع کنم. دوست دارم همه به احترام عشق زانو زنن. دوست دارم عاشق ترین باشم. با عشق تا قله های آسمان سفر می کنم. به اوج احساس ذهن پرواز می کنم. آنجا که کبوتری نیست. من غرامت از دلهای بی ریا می گیرم. نفس از فضای معصوم عشق می گیرم. عشق را معنی نمی کنم آنچه به این معنی،معنی می دهد همین غرق معنی شدن است.

حکایت ما!

کدامین قاصدک نزدت از ما بد گفت. می دانم کار شب است که ناله هایم را نزدت گفت. می بینی چه حکایت درازی است. شب با همه ی عمرش نتو نست همه را بگه. اونم نیست شد.

منم شبنم یخ بسته،با نهایت فقر افتاده روی تن سبز برگ و از برای خود گریه کردن اشکی بیش ندارد.

تبريز-آبان ۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

بنام تو

          چند وقتی بود که می خواستم قلم در دست بگیرم وعقده ها بر این برهوت سفید بریزم و شاید کمی پرحرفی کرده و چانه ام را گرم کنم اما تردید داشتم که می توانم همچو قبل ترانه ی دل بگویم و یا در کشاکش این دو متناقض می مانم.چون ناگفته نماند که این عقل ناقصم هزاران حرف در جبین دارد و روزی...نمی دانم چه خواهد شد بالاخره با هزارها آرزو ،زحمت،اندیشه و حرفهای تو دل برو و نمی دونم شاید بیگانه،شروع به خط خطی کردن کردم.اما از هر چه بگذریم باز سخن دوست خوش است.هزاران بار در کمند چه کنم آیا بگم؟ آیا نگم؟ گرفتار شدم اما نخواستم حرف دل با غیره دلدار بگویم.هزاران بار سرزنشم کردند اما پرده بر اسرار زدم و هیچ نگفتم مثل کودکی خجالتی و غریب که فکر می کند همه ی تقصیرها زیر سر اوست هیچ نگفتم .آخر عهدی چنین داشتم.عهد که چه بگویم پیوند...نام پیوند برای همه آشناست.اما پیوند من و تو چیزی دیگر است.یکی نا آشنا بر من می خندد باشد من هم به احمقیت خنده اش می خندم.آنوقت در دل به آرامشی می رسم همچو کویر که اما او هم آرامش ندارد چون حدیث مقدّسی دارد که با هیچ کس نگفته.می دانی آری حدیث خاک که نمی دانم چگونه خون شد.آری خاک را هم اکنون با خون می شناسند و من بسیار گفتم که پیوندی با لاتر از عشق دارم.آری خاک از عشق برتر است.همان که گقتم پیوند خاک...خاک با همه افتادگی اوج استقامت است.سنبل مرد صبور،قلب خونین درد و هزاران هزار که نمی توان گفت چون که گفته اند آنها که بیش از من تحویلش می گیرید.

            بگذریم میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم وبه قول ما ترکی زبان ها قات قاریش کنم . چون میدونی این لجن اگه یکجا بمونه بویش همه جارو میگیره واسه همین جلوی جوی خون رو باز کردم . گفتم باشد دیگران هم بفهمند مگر چه میشود.؟!

حالا دیگه من تنهام.با تو اما بی هیچ کس. تنها رفیقم همین شب سیاهی است که ستاره هایش نقش غمهای زیبایم اند. خدایا نمی دانم از تو چه میخواهم ولی هوای عجیبی به سرم زده میخواهم بگویم همیشه میخواهم با غم زندگی کنم.چون خوشی برای من مهمان غریبی است که گناه و اندوه و حسرت هدیه ی اوست.

           میخواهم گریه کنم به خاطر آن ها که دارم ولی نمیدانم برای چه؟ اما اشک در چشمانم حلقه بسته، قطره با من لج کرده، سکوت که همیشه آرزویش را می کردم حالا به لحظه های محالش نزدیک شده... ای خدا آیا من راهم را گم کرده ام؟دستی بگیر فانوسی به دستم ده که میدانم من تحمل پرتو تو را ندارم .میمیرم گر چه از خجالت هزاران بار مرده ام ولی تو میدانستی که این خاک چه لجبازی ها و احمقیت هایی که با تو ندارد.گویا رحمان بودنت هم شده بازیچه ی دست این و آن تا چه رسد به رحیمیّت. نمیدانم چقدر میفهممت ولی میدانم که احمقیّت را در خود معنی کرده ام فقط به خاطر اینکه میگویم میخواهم تو یار من باشی. از برای اینکه همه دنبال یک تکه نان هستند که این نان خیلی واژه ها جایگزین خود دارد که اعوذ بالله هیچ نمیگویم که بعضی ها گویند راه کجاست؟تو کجا میروی؟نمی دانم روزی شجاعت خواهم داشت که بگویم من چنان کردم و چنین که می دانم خیر.پس شایسته است که از خود متنفرم زیرا که من از آدمهای با جرأت خوشم می آید که حلقه به گوش هیچ کس نیستند.اما جرأت هم در تنهایی معنی پیدا می کند که در جمع گناهی است صحبت از آن کردن.هر واژه ای می تواند سنگ صبوری باشد و هزاران حرف و نفس را به دنیای مادّه رها کند که مادّه نتواند تحمّل آن.از آن است که حرف هم برای خود کوهی است.بله،با جرأت،با صلابت،شکست نا پذیر و...من نمی دانم که به کوه بگو یم یا کوه به من بگوید که هر دو یکی است ولی کاش نبود چون که دوستی این دو هرگز هرگز.         

           با سکو تی نازنین بر دل سیاه شب نفرین است که می کنم اما چه حاصل! فکر نکن بیخود است خود می دانم که به او می گویم.زیرا که نه برای او اثری دارد و نه او را یاری و رفیقی.از آن است که گفته اند محرم سر الله و نه سرّ الله که گفتم محرم سرّ هر کسی است زیرا که سیا هی هیچ نمی شناسد و همه را به یک شکل می بیند. نه رفیق می فهمد و نه بیگانه که در چشم او همه کس و همه چیز یکی است و تو آسان عقده هایت را در سیاهیش رها کن که نه دوست می خواهد و نه دشمن و به حرف هر مرد و نامرد،کس و نا کس گوش فرا می دهد.

           آه ببین چی شد.می خواستم از کجا بگویم، سر رشته حرف کجا ما را برد.آخر که در این دو وجب خاک که به بخشندگی هر چه تمام قدوم مبا رک لجنی را پذیرفته و اقامت کرده و هر حیوانی را در خود می بالیم آن هم با صد ناز یا بدتر تنبّه و بر پهنه ی پاک این صحرای بی انتها رها می کنیم. آخر که چه بشود؟می خواهی جای تفرجّی هم باقی نگذاری؟آری شاید چنین است مرام تو که از این مرام حرف نزن که سراپا جسمی می شوم و بر خیال ننگین تو می خندم که مرام مال یار است و ما همه بی مرامان گرد او.شاید که به یکی از هزارها دمیده باشند سرود مهر را.من و تو را شفاعتی اگر هست از اوست که مرام اصالت مرد است و من مرد نمی بینم.آن یکی را گفتم،گفت نامرد نیستم ،گفتم باشد اما مرد هم نیستی.

            من میان جمعیتی می زیم که زیستن بهتر است از این که بگویم زندگی می کنم.آری می زیم میان مردمی که مال خود نیستند،می زیم میان مردمی که به هر ترانه می رقصند و برای آن خوی کثیفش،حرمت ناموس و شرف را می آورد که فکر نمی کنم... بیایید زندگی کنیم،بیایید آشنا شویم،بیایید با دل سخن بگو ییم و با دل بشنویم و اخلاق را آنچنان بیاموزیم که نفس پاک به ما آموخت.به دور از بخالت،خساست،شرارت و... آری این است که معنی بزرگ آرامش فکر و درون.این نیست که اخلاق در زبان نهفته باشد و آن که خوب فن سخن گفتن بلد است نه این نیست که از دل سخن می گوید بلکه هر که تراوشات ذهنی اش برای چرب زبانی خوب است خوب می گوید که این یافت نشود میان این همه خوبان.ولی چیزک بدی نیست اگر من هم شمّه ای از آن داشتم بد نبود که زیبا بود چون که خالق را هم...

مرا با همه وجود ببخشید که نتو انستم از راز گل سرخ و پنجره و سجّاده ی عبادت و آینه و ... بگویم چون کین دل بسیار داشتم و زمان آن نبود که هر گوشه ای، آن که قلم به دست گرفته از آنها بسیار گفته که می دانم می گویی نه در فهم من می گنجاید و نه در فهم تو.اما بی غل و غش و به دور از هیچ هیا هو و آن هم زیر باران وحشتناک چشمک زنان در نکبت و سراسر سیاهی از این ساده تر و چرب تر چیزی نتوانستم بگویم که گفتم نه...

بر گناه سوار شدم و با بالهای رحمانیت تو به پرواز در آمدم تا خود را به آن رحیم برسانم اما حکایت ما برای همه فریب و برای من دست نیا فتنی شد.

راست است که بی مایه و بی اساس بود       اما حرف دل بود و خالی از شکّ و ابهام بود

 

تبریز-12 شهریور 1385

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت 11 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

تورکجه بیر گوزل ماهنی

 

اُ گول بو گجه منه هم زبان اولان گجه دی

دِییب گولوب دانیشیب مهربان اولان گجه دی

وفا صحیفه سینی شرح اِدم گره اُ گوله

حقیقی عشقیمیزه امتحان اولان گجه دی

 

اُ سرو بویلیم سحر سیری لاله زار اِدجک

چمن چیچک لرین باغری قان اولان گجه دی

گِنه گول اوزلیلر سنی احاطه ایلییب

تفاخر ایله کی بختین جوان اولان گجه دی

بو گجه بو گجه آیا باخیب من سنی یاد ایلمیشم

دورموشام اوتورموشام اوزگه خیال ایلمیشم

لب لب و لب و لب

لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب

 

سوزَرَم قاش گوزینی من سنه ناز ایلرَم

(آی گولوم آی یارم آی جانیم)

عشق اهلینه بو قَدَر ناز اِیلمَک یاخشی دییل

لب لب و لب و لب

لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/09ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

هانسی بخدور پای یارانمسان

یریشی دوریشی غمزلی گوزل

هانسی بخدور پای یارانمسان

یرد برابرین وار دیمرم

گوی د ملک لر تای یارانمسان

منی بند ایلدی عشقینین توری

گوزلریم جان آلیر چشمه دن دوری

سپیلیپ اورگیم گونشین نوری

اولدوز یارانبسان آی یارانبسان

عشقین لای لاسین چالاندا بیلدیم

عقلیمی باشیمنان آلاندا بیلدیم

او مقام دا او آندا بیلدیم

آشیب داشان جوشغون چای یارانبسان

*****

ب بیر ملک دیمی گولردن گلیب

گوزلری چشمه دن دوری گوزل دی

یریشی جیراندی باخیشی مارال

گونش چهره سینین نوری گوزل دی

نجه سیغال چکیب تله بخدور

البیر بال قاتیب دیل بخدور

هر کیم یار دییب بله بخدور

سالسا کمندین توری گوزل دی

سینه سی بیاض دی داغلار قارینان

الهی بزییب ناخش لارینان

بیر پارچا اود قوپوپ باخش لارینان

یاندرسا منی، قوری گوزل دی

*****

داغ دوشیند بیر چیچک سن

اجازه ور دریم سنی

عطرینی دویماخ اوچون سینم اوسد سریم سنی

تلیم دون داراغیم دا،گونش دون ساباحیم دا

دور گوزیمین قاباغیندا،گوند مین یول گورییم سنی

منه باخ گدم دایان

حسرتینن اوزلدی جان

اونوتمارام هچ بیر زامان

قارا گوزلی پریم سنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 11 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ |