![]() |
![]() |
|
| عشق و دوستی |
|
و دوست داشتن از عشق برتر است از استاد شهید دکتر شریعتی، کتاب کویر |
|
ای زندگی نفرين بر نفرين روزان تاريکت سردردی عجيب دارم اما انگار اين تحفه ای است از جانب سر بر همه ی وجودم.نمی دانم در اين روزهای ابری كه نوری خودنمايی نمی كند حتی نوری بی تاب٬ كدامين چشمه ی نور خواهد آمد و اين روزهای به شب مانند را... آيا نه اين است كه هر چه كرديم به خود كرديم.هنگام گفتن واژه ی ”خود“قطره ی اشكی می چكد و اين پاره كاغذ را با سيلاب خود می برد.آه كه وسعت اشكم چه زياد است و وسعت دردم افزونتر. دلم به حال خودم می سوزد و بيشتر از همه”من“و فقط خود من كم گذاشتم.آيا نميتوانستم نروم،نروم به اين راه،راهی كه بی انتهاييش آنقدر دلرباست كه به بی راهه می ماند يا نه¿¿¿ واقعاْ اين طور است،نه كه اين طوری نيست،اين راه،راه گمگشتگان هراسان است برای مقصدی ...آری است،است. آری دل،سالهاست كه جدل بين اين واژه و آن واژه درافتاده.راستی كه می گويد عقل می برد!!!من می گويم هيچ كس جـراُت ندارد.آيا كسی كه اين را ميگويد دل ندارد.بايد كه داند،نمی تواند.(البته گاهي موقع چيزي مثل هوس مي آيد و اين پيكار را به سود خود تمام مي كند و يا چيزي با لاتر و كمتر از آن و...) آري زمين و زمان را يكي كردم واز كس و بي كس ياري جستم تا در اين ميدان پيروز بر دل شوم اما نتونستم آن موقع بود كه عاشقش شدم و برايش از جون و دل مايه گذاشتم ، عاشق آنكه مرا نيستم كرد.شايد از اول هم چيزي نبودم اما اگر هم بودم آن نبودم،اگر بودم من هم حالا حالاها بودم. نمي دانم چرا گويند روزان خوشي زودگذرند شايد براي اينكه اسير نفرين روزان ظلمت و مبهمي هستند كه از گذشته به آنان به ارث رسيده. اما چگونه¿¿¿ ميخواستم بي تفا وت ازكنار واژه ي زندگي گذر كنم اما انگارداشت منو مي پاييد چون لحظه اي از خود بي خود شدم يقه ام را گرفت و كشيده اي محكم نثارم كرد،كشيده اي كه اگر قلم عمرم روي ”ي“ آن نيز باشد سرخي اش از صورتم نخواهد رفت و مرا در دم آخر هم آسوده نخواهد گذاشت و شايد در اوج به زمين خواهدم زد.شايد چاره اش لحظه اي درنگ درسربالايي آن حرف واپسين و برداشتن قلم ازتكه پاره هاي اين دفتر غم زده باشد.آه، آه،آه... پس آن بهتر كه اين واپسين حرف بهتر از قلم درآيد تا... |
عاشق نشو رسوا ميشی!
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي اين گونه براي چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي چيست؟مي گويم براي از دست دادن غم شيريني است كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ، مي گويم اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
|
|
تو خاکی يا ... تو ای بیگانه ی دلربا از حصار ها پلی زدی و دلم را چه زود بردی اما زود هم پس آوردی. نمی دانم چرا؟ شاید از اول هم مال تو نبود اما داده بودمش به تو و تو دو تا دل داشتی و من هیچ اما عاشق تر بودم.می دانی چرا؟ چون کسی را داشتم که... تو آمدی،غارت کردی و بردی اما انصاف نکردی.تو یاغی بودی و من نمی دانستم.وای به حال من. اگر هستی گرم ترین ناله های مرا بپذیر. تو که بودی؟؟؟ تو دل نداری. تو یک سایه ی مبهم اما فریبا از دلی. تو حتی مرام بی مرامی را هم نداری. تو فرشته ی مرگ هم نبودی. تو یک گنگ،یک ترانه ی گوشخراش یا یک جادو بودی اما هر چه بودی دلربا بودی اما در کار دل نبودی. هیچ وقت. هیچ وقت... برای چه... مرا برای چه سرزنش می کنی؟ برای نبودن. من هستم،در خود نیستم. قطره ی اشکم باش،این خاک را نیازیست برای بی نیازی.چه قدر زخم زبان می زنی. تو مگر از جنس من نیستی. اگر نیستی من هم مغرور ترین خاکم. پس تو را... تو را خاطر خاطره ها،تو را و دوستی،تو را و دل عاشق اگر هم فراموش می کنی کن اما رسوام مکن. تو چه غروری داری که پاپس نمی کشی ، مگر خاک نیستی. من دوست دارم دست خاک در دست آسمان باشد. دوست دارم با خاک پاک با آسمان وداع کنم. دوست دارم همه به احترام عشق زانو زنن. دوست دارم عاشق ترین باشم. با عشق تا قله های آسمان سفر می کنم. به اوج احساس ذهن پرواز می کنم. آنجا که کبوتری نیست. من غرامت از دلهای بی ریا می گیرم. نفس از فضای معصوم عشق می گیرم. عشق را معنی نمی کنم آنچه به این معنی،معنی می دهد همین غرق معنی شدن است. حکایت ما! کدامین قاصدک نزدت از ما بد گفت. می دانم کار شب است که ناله هایم را نزدت گفت. می بینی چه حکایت درازی است. شب با همه ی عمرش نتو نست همه را بگه. اونم نیست شد. منم شبنم یخ بسته،با نهایت فقر افتاده روی تن سبز برگ و از برای خود گریه کردن اشکی بیش ندارد. تبريز-آبان ۸۴
|
بنام تو
|
|
تورکجه بیر گوزل ماهنی اُ گول بو گجه منه هم زبان اولان گجه دی دِییب گولوب دانیشیب مهربان اولان گجه دی وفا صحیفه سینی شرح اِدم گره اُ گوله حقیقی عشقیمیزه امتحان اولان گجه دی اُ سرو بویلیم سحر سیری لاله زار اِدجک چمن چیچک لرین باغری قان اولان گجه دی گِنه گول اوزلیلر سنی احاطه ایلییب تفاخر ایله کی بختین جوان اولان گجه دی بو گجه بو گجه آیا باخیب من سنی یاد ایلمیشم دورموشام اوتورموشام اوزگه خیال ایلمیشم لب لب و لب و لب لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب سوزَرَم قاش گوزینی من سنه ناز ایلرَم (آی گولوم آی یارم آی جانیم) عشق اهلینه بو قَدَر ناز اِیلمَک یاخشی دییل لب لب و لب و لب لبی شیرین لب و لب، لبی شکر لب و لب
|
هانسی بخدور پای یارانمسان
یریشی دوریشی غمزلی گوزل
هانسی بخدور پای یارانمسان
یرد برابرین وار دیمرم
گوی د ملک لر تای یارانمسان
منی بند ایلدی عشقینین توری
گوزلریم جان آلیر چشمه دن دوری
سپیلیپ اورگیم گونشین نوری
اولدوز یارانبسان آی یارانبسان
عشقین لای لاسین چالاندا بیلدیم
عقلیمی باشیمنان آلاندا بیلدیم
او مقام دا او آندا بیلدیم
آشیب داشان جوشغون چای یارانبسان
*****
ب بیر ملک دیمی گولردن گلیب
گوزلری چشمه دن دوری گوزل دی
یریشی جیراندی باخیشی مارال
گونش چهره سینین نوری گوزل دی
نجه سیغال چکیب تله بخدور
البیر بال قاتیب دیل بخدور
هر کیم یار دییب بله بخدور
سالسا کمندین توری گوزل دی
سینه سی بیاض دی داغلار قارینان
الهی بزییب ناخش لارینان
بیر پارچا اود قوپوپ باخش لارینان
یاندرسا منی، قوری گوزل دی
*****
داغ دوشیند بیر چیچک سن
اجازه ور دریم سنی
عطرینی دویماخ اوچون سینم اوسد سریم سنی
تلیم دون داراغیم دا،گونش دون ساباحیم دا
دور گوزیمین قاباغیندا،گوند مین یول گورییم سنی
منه باخ گدم دایان
حسرتینن اوزلدی جان
اونوتمارام هچ بیر زامان
قارا گوزلی پریم سنی
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یازان: KÖNLİ G@NLİ
A.SH.M.O |
| آرشیو موضوعی |
|
راز آفرینش ترانه های دلم انتقاد و محبوبیت نصیحت مفهوم و تعاريف عشق از دیدگاه بزرگان عاشقانه ها چرک نویس های یک دیوانه متفرقه حرف های زیبا از بزرگان زن انسان و جنسیت شعر و ادب مناسبت ها |
| پیوندها |
|
تنهاتر از تنها-وبلاگ خودم غریبی بد دردی هست عشق یک حادثه است ولی جدایی یک قانون بهشت گمشده حرفهای ناتمام دکتر شریعتی |