![]() |
![]() |
|
| عشق و دوستی |
|
نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن
نمی دانم بدبختی بر سرم بارید یا که خود بر سرم آوردم یا نه تقدیر من چنین بود.نمی دانم….اما نه، شاید تازگی ها یادم آمده.آری راست گفته اند:خودم کردم که لعنت بر خودم باد.خوب هر جوری بود ما هم شدیم اینجوری که … . نمی دانم یک خواب بود یا واقعیت که به یک باره تمام آنچه که نداشتم نیست شد.آری نداشته های من جرم من زندانی شد و من شدم زندانی دنیا با همه ی زیباییها و رنگ هایش.از این زیبایی هم بدم می آید که بر صورتم نقش حیوانی ریخت و مرا واپس زد.کاش از دنیا واپس میزد که از همه آنانکه نامم را بر زبان می راندند واپس زد و من ماندم و تنهایی و … . انسان کیست یا چیست؟نمیدانم.این تنها پاسخی است که می توانم بدهم ولی شنیده ام که بهضی ها می گویند می توان انسان شد.این هم جای سوال برایم دارد اما این کمی برایم مفهوم پیدا می کند. می خواهم برای شما هم بگویم. دیده اید بعضی ها زیبا سخن می گویند و شما را در این دنیای زیبایشان غرق می کنند و در تمام وجودتان نفوذ می کنند و بهتر بگویم می شوند عضوی از وجودتان.اما به چه قیمت؟ چرا ؟ مگر انسان بودن به آنهاست.آری که نه، انسان بودن خوب بودن است و این ریشه در ذات دارد و خوب،خوب است و بد،بد و دیگر هیچ. چنانکه سعدی هم می گوید: اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است. فداکاری، نداشتن حسادت، عشق ورزیدن و … از ذات خوب است.و یک آرزو، ای کاش بودند کسانی که انسان بودند. ایمان دارم که خواهند بود و در آغوش این دنیای نفرین شده زرگ خواهند شد آنانکه ایمان دارند و می دانند که چه می خواهند و خواستن ارزشی است که مقدارش توانستن است ومی توانند و شاید می توانم آنچه که می خواهم .....میخواهم دنیا را با تمام بدیهایش نفرین کنم.با همه ی سختیهایش بسازم اما نسوزم که سوختن پیش رقیب به حد جنونم می رساند و می خواهم بشناسم و شناختن کاری ست بس دشوار که این شناخت خود عشق است و عشق تو هستی که تنهاترین بازمانده ی تنهایی و ای تنهای عاشق و عاشق تنها فقط می توانم ایمان داشته باشم و تو می دانی در این کار راه دراز است و بس دشوار پس کمکم کن. من تنهایم. و تنها در شناخت توست که می توانم آزاد باشم.فارغ از هر چه هست و نیست و آزادی نعمتی است بالای هر نعمتی.اما برای من مصیبت شد چون که من نمی دانم که آزادی چیست و چرا باید آزاد باشیم.و فقط یک جمله می توانم در این مورد بگویم.آیا آزادی در قفس مفهوم دارد؟! نه صبر کن می خواهم بگویم این ترانه ی آزادی را با هر صدایی شنیده ام و ترانه ی من نیز چنین است: آزاد باش آنچنان که آزادی را می فهمی و آنچنان که نمی فهمی بگذار آزاد باشند و در یک کلمه بگذار همه با معنا های خود زندگی کنند چنان که تا کنون با بی معنایی و معناداری زندگی کرده اند و هر دو را به حساب این گذاشته اند که معنی کرده اند. در آخر می گویم که دوست بدار و بگذار تو را دوست بدارند اگر چه سخت برای دیگران تابیدن.به همه چیز عشق بورز و دوست داشتن از عمق وجود هر کس ناشی می شود و زیباتر از دوست داشتن ندیده ام.تمام وجودم را زیرورو کردم وبه جز دوست داشتن دوست داشتنی ترین واژه ای نیافتم و از این است که این واژه را با تمام وجودم دوست می دارم. آیا تا کنون به دوست داشتن آب فکر کرده ای؟ آنچنان دوست می دارد که دل سنگ را هم نرم می کند و دوست داشتن چنین است.دوست داشتن حد و مرزی نمی شناسد که همه چیز را دوست می دارد و زیباتر از این چیزی نیست.اصلاً ندای دل دوست داشتن است و نه عشق که عشق سراب است و خودخواهی و بیچارگی و دل بستن و ....اما دوست داشتن همه چیز. در آخر یادی می کنم از سخن شریعتی که می گوید: زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن.
|
|
این مطلب به زبان ترکی آذربایجانی(نه آذری) نوشته شده است. ترجمه ی فارسی آن در زیر آمده است.
سنله من تکیخ
گنه ده من توتقونام. بو یوخ حالیمینن یازیرام. بیلمیرم نیه، بیلمیرم کیمه؟ یانقیم وار. یاز ماخ یانقیسی.نیه کی تکم و تکلیک گوزلدی، نیه کی اوزونده اوزیوی ایتیریسن.بیلمیسن نیین دالینجا سان. الیه بیلسن ایستییرسن تک اوزون اولاسان. یول چتیندی.من تکم.یاریم یوخ.تانریم منی باغیشلا نیه کی بیلمدیم نیه تکجه سن تک سن. منله سن دوستیق.اودور کی ایستمیرم سنی ده تکجه گورم اما اولمور.سنله چوخ بیریل لریمیز واریدی.من عهدیمی سیندیردیم اما سن منن قیرمادین، منی قورومادین.سن تکه بیرداناییدین کی تکلیک لریمده منله واریدین.سن بولمورم کیم سن، نه سن اما اورگیم ده هر چاغ آخیسان. من سنی مینلر یول گورموشم اما اینانمامیشام. حیف! حیف! حیف! کاش سنس اینانایدیم.کاش سن ده منی او بیرسیلرجه سویدین.یا دا کی سویرسن.بولمورم. هچ زاد بولمورم. اما بولورم کی سنین بیرلیکیوَ اینانموشام. من نیه؟ من نیه گرک تک قالایدیم؟ من سن جه تک لیغا تابیم یوخ.سن اُ بیردانا سان کی هامی تانیییر اما من اُ بیر دانایام کی سنن سونرا هچ کس تانیمیر.ایندی بولورم کی من سندن ده یالقیزام اما سن منه هامی سان.من هچیمیشم و سن.... منیم گوهوموم یوخ.من بیر روح ایستییرم.من بیر گوی نفس استییرم.من، اوزومون آیریسین ایستییرم. من بولورم نه ایستییرم و نا حق یره ایستمیرم. تانریم تکلیک لریمده باغلییدیم، بو نه ظلمیدی کی دنیادا منه زیندان اولدی.من جماعت سوزایله اولمیشدیم بو نه ظلمیدی که ترانه لر ده دیل یاراسی اولدی من اوزومون گوزلریمده ده ایتمیشیدیم بو نه ظلمیدی کی خالیقین گوزونن ده یوخ اولدوم.من دوداخلاریمین دالیسیندا مینلر سسیز سوزوم واریدی بو نه ظلمی دی کی دوداقلایمیدا بیر بیرینه بند ایله دین. منیم اوزلیگیمده ده دینجیم یوخیدی نیه ....؟ تانریم من آغلامیرام!نیه کی کیشیلرین حرمتی سینار.من یاشلاریمی اورگیمه توکیرم ته کی دامالاریمدا قان اولسون و جانیمی دیریدسینر. سن اول تکلیک، من اولوم تکلیک و گنه ده تکلیک. ۱۳۸۵ اینجی ایلین آبانی-تبریز |
|
تو و من تنهاییم
باز هم پریشانم. با حال بی حالی مینویسم. برای چه و برای که نمی دانم.عطش دارم. عطش نوشتن چون تنهایم. تنهایی زیباست. چون خودت را هم گم می کنی. نمی دانی دنبال چه هستی. فقط می خواهی خودت باش اما اگر بتونی. راه سخت است. من تنهایم. یاوری ندارم. خدا، ازت معذرت می خواهم چون فقط تو تنها هستی و من و تو با هم به هم دوستیم پس من می خواهم تو را هم تنها نبینم. با تو پیوند های بسیار داشتم و گسستم اما تو از من نگسستی . تو تنهاترین تنهایی بودی که در تنهایی هایم با من بودی. تو نمی دانم چه هستی و که هستی، اما هر لحظه در قلبم جاری هستی. من تو را هزاران بار دیده ام اما باورت نکرده ام. افسوس! افسوس! افسوس! کاش باورت می کردم. کاش قدر بعضی ها دوستم داشتی. شاید هم داری. نمی دانم هیچ نمی دانم اما باور دارم که تو تنهاترین تنهایی هستی که باورت دارم. من چرا؟ من چرا باید تنها باشم. من به اندازه ی تو طاقت تنهایی را ندارم. تو آن تنهایی هستی که همه کس می شناسدت اما من آن تنهایم که هیچ کس مرا نمی شناسد پس من از تو مظلوم ترم. من تو برای من همه هستی. من محتاجم و من هیچم و تو .... من خویشاوندی ندارم. من روحی می خواهم. من نفسی سبز می خواهم. من، من دیگری می خواهم. من نمی دانم چه می خواهم ولی می دانم که به ناحق نمی خواهم. ای خدا من در تنهایی هایم محبوس بودم این چه ظلمی بود که دنیا هم برای من زندان شد. من با حرفهای مردم مرده بودم این چه ظلمی بود که ترانه ها هم زخم زبان شدند. من در چشمان خودم ناپیدا بودم این چه ظلمی بود که از چشم مردم هم محو شدم. من در پشت لبانم هزاران سکوت داشتم این چه ظلمی بود که قفل بر لب هم شدم. من در خودم آرامش نداشتم چرا...؟ ای خدا من گریه نمی کنم چون حرمت مرد می شکند. من اشکهایم می ریزم در دل می ریزم تا خون رگها شده و جانم را زنده کند. تو باش و تنهایی، من باشم و تنهایی و باز تنهایی.
تبریز-آبان ۱۳۸۵ |
|
تو را به خاطر تو بودنت دوست داشتم،نه به خاطراینکه می توانستم از تو منِ دیگری بسازم. |
|
من هم به نوبه ی خودم فرا رسیدن ایام محرم
را به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گویم.
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یازان: KÖNLİ G@NLİ
A.SH.M.O |
| آرشیو موضوعی |
|
راز آفرینش ترانه های دلم انتقاد و محبوبیت نصیحت مفهوم و تعاريف عشق از دیدگاه بزرگان عاشقانه ها چرک نویس های یک دیوانه متفرقه حرف های زیبا از بزرگان زن انسان و جنسیت شعر و ادب مناسبت ها |
| پیوندها |
|
تنهاتر از تنها-وبلاگ خودم غریبی بد دردی هست عشق یک حادثه است ولی جدایی یک قانون بهشت گمشده حرفهای ناتمام دکتر شریعتی |