تبليغاتX
اتاق تنهایی
عشق و دوستی

روزها فکر من این است و همه شب سخنم             

                                 که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود 

                                 به کجا می روم آخر ننمایی وطنم 

دارم این سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا 

                                 یا چه بوده است مراد وی از این سوختنم

 

        از روزی که بشر چشم به دنیا گشوده است این پرسش ها همواره در برابر دیدۀ اندیشۀ وی می رقصیده است. شاید افکار سقراط و افلاطون و ارسطو را بتوان جالب ترین و شیرین ترین بشمار آورد.

نیچه می گوید: کسی که چرایی (علت و هدف) زندگی را یافته است با هر چگونه ای (شرایطی) خواهد ساخت.

آدلر روانپزشک آلمانی برترجویی و کمال طلبی را اصیل ترین انگیزه ی زندگی فردی می داند.

ناصرخسرو در کتاب با ارزش زاد المسافرین علت آفرینش را رساندن مردم به لذت جاوید می داند و آن بهشت است.

        فروید نیز طبق اصل لذت جویی هدف انسان را گریز از درد و رسیدن به لذت می داند و بر این باور است که انسان موجودی است که در طلب شادی است و این نزدیک به نظریۀ محمدبن زکریای رازی است.

ویکتور فرانکل روانپزشک برجستۀ آلمانی هدف زندگی را گریز از درد و لذت بردن نمی داند بلکه هدف را معناجویی میداند که به زندگی انسانها مفهوم واقعی می بخشد. به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که دارای معنا باشد با علاقه تحمل می کند. معمولا انسان در طلب لذت نیست، لذت و شادی از نتایج زندگی است. هنگامی که شخصی به دیگری عشق می ورزد شادی به وجود می آید پی لذت اصل نیست. هر چه بیشتر آن را هدف قرار دهیم بیشتر از آن دور می شویم. این در مورد بیما ریهای جنسی مانند بی میلی و ناتوانی کاملا بارز است. آنچه در پس این لذت جویی جنسی نهفته است معناجویی است. این معنی را نمی توان به کسی اعطا کرد. تلاش برای معنا دادن به موعظه و نصیحت می انجامد.

دکتر فرانکل معنای نهایی را خدا می داند. این خدا چیزی جدا از دیگر چیزها نیست بلکه همان زندگی است.

       عارفان راز آفرینش را در عشق خلاصه می کنند.مولوی می گوید: آخر معشوق را دل آرام گویند یعنی دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد این جمله خوشی ها و مقصود ها چون نردبانی است وچون پایه های نردبان.جای اقامت نیست از بهر گذشتن است. خنک (خوشا) او را که زودتر بیدار گردد تا راه دراز بر او کوته شود ودر این پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

اسپینوزا میگوید عشق به خدا از معرفت او حاصل می شود.هر چه این عشق بیشتر باشد آرامش و لذت به همان اندازه بیشتر خواهد شد. ناخوشیها و بدبختیهای نفس از عشق به چیزی حاصل می شود که هرگز نمی توانیم آن را داشته باشیم. زیرا هیچ کس دربارهی چیزی که به آن عشق نمی ورزد آشفته و نگران نمی شود.

 

نکتۀ اول: زندگی به مانند فیلمی است که از هزاران هزار تصویر جداگانه تشکیل شده است که هر یک از آنها دارای معنا است. با این حال معنای کل فیلم را پیش از نمایش آخرین قسمت آن نمی توان دریافت و نیز پیش از فهم هر یک از اجرای فیلم نمی توان معنای کل را فهمید. معنای نهایی اگر آشکار شود تنها در پایان و در لحظۀ مرگ و پس از آن خواهد بود.

نکتۀ دوم: شخصی که بیمار است ظاهرا هدفش رسیدن به سلامتی است و در حقیقت این وسیله ای است برای رسیدن به هدف. پول، غذا، سلامتی، دوست، شرایط لازم برای ادامۀ زندگی است اما شرط کافی برای معنا بخشیدن به زندگی نیست.

لذتها و نیازهای انسان:

شناخت خدا غیرممکن است اما از پرتو خدا یعنی انسان می توان به او راه یافت و در وجود انسان طبق سخن بهاء ولد پدر مولوی می توان لذت را معیارگرفت.

مراتب لذت:

1) حسی و جسمانی: مشترک است بین انسان و حیوان- بی نهایت نیست و چون از حد معمول تجاوز کند تبدیل به رنج می شود.

نکتۀ اول: ترک لذات حسی و جسمانی درست نیست مگر اینکه هدف ما تکمیل لذات معنوی باشد.

نکتۀ دوم:نیازهای جسمانی ما واقعاً کم اند ولی در صورت نبود آنها دچار مشکل می شویم.

نکتۀ سوم: غم دنیا حرص زیادی و دنبال نیازهای غیر ضروری رفتن است مانند داشتن باغ بزرگ، خانه ی مجلل، تفریحات شبانه، شهرت و...

نکتۀ چهارم: کتمان بعد جسمانی و ترجیح آن بر بعد روحانی بویژه در مذهب شیعه و عرفان باعث:

الف)ریا و تظاهر:

                        واعظان کاین جلوه در محراب و منبرمی کنند

                        چون به خلوت می روند آن کار دیگرمی کنند

                        گویا باور نمی دارند روز داوری

                        کاین همه قلب و دغل در کار داور می کننند

ب) ظلم به بدن :

 بدن امانت خداست و امانت خدا باید سالم به او بازپس داده شود. مثال واضح دراین مورد جریان درویشی است که به خاطرمصون ماندن از گناه انگشتانش را سوزاند.

 

  ج)دهن کجی به آفرینش و ناشکری:

     از موارد پرواضح در این مورد می توان به مسألۀ گوشه نشینی و رهبانیت و... اشاره کرد.                              

2)معنوی: ویژه انسان است- پایان ناپذیر است- چون از حد معمول بگذرد تبدیل به رنج نمی شود.

نکتۀ اول: هر کس معنوی تر، لذت او هم بیشتر.ابوحنیفه هر وقت مذاکره می کرد به علم می گفت کجایند سلاطین ازآنچه ما در آنیم و بدانید که اگرمی فهمیدند که ما از علم چه لذتی می یابیم با ما در این باب که آن را از ما بگیرند به شمشیر ها جنگ می کردند.

کسانی که به لذات عقلی می رسند به لذات حسی و جسمی کم علاقه می شوند مگر به قدر نیاز.

نکتۀ دوم: اگر از اول تنها به دنبال یکی باشیم حکیمانه نیست چون امکان دارد چنان به امور مادی مشغول شویم که بعد معنوی را فراموش کنیم دیگر اینکه مدت عمر معلوم نیست. پس سعادت انسان کامل نمی شود مگر به تحصیل هر دو حال با هم.

نکتۀ سوم: باید در افکارو خواسته هایمان تجدید نظر کنیم.احتمالاً در بعد معنوی نیازی برآورئه نشود نتیجه آن در بعد مادی ظهور کند. مثلاً چیز گرانقیمتی بخریم در حالی که نیاز به دوستی داشتیم.

اپیکور فیلسوف مشهور غرب نیازهای اصلی و خوشبختی را در چهار گروه خلاصه

 می کند:

۱-   نان

۲-     آزادی

۳-     دوستان

۴-     تحلیل(همان معنای فرانکل)

در این قسمت فقط نان را توضیح میدهم :

۱-     نان: ابوریحان بیرونی می فرماید: در روزگاران گذسته حکیمی گفته است که انسان به دو چیز کوچک خود شناخته میگردد.یکی دل و دیگری زبان.ولی من مانند خردمند مردی می گویم که آدمی تنها به دو درهم خود شناخته

می شود.هر که با او دو درهم نباشد عیال او نیز از وی رخ برمی تابد واز فرط خالی درمیان خانواده گربۀ خانگی نیز بر او بول خواهد کرد.

نکته اول:یکی از نویسندگان میگوید: پس از ۲۰ سال به دیدار دوستی رفتم.او اتاق و مبل و ماشینش را با دقت تمام برایم شرح داد.وقتی اندیشیدم دیدم که فقط

اسباب بازیهای او بزرگ و عوض شده است.خودش و افکارش همان اندیشه های دوران کودکی بود.         

 ای برادر تو همان اندیشه ای                            مابقی خود استخوان و ریشه ای

 

نکته دوم: اگر کسی در دوران جوانی و عشق ورزی بسیار گیر کند و مدت زیادی ذهنش را با آن مشغول سازد او شخصیت کاملی ندارد و با خودش دچار مشکل است.

عزت نقس و فقر شرافتمندانه:

 اگر انسان دارای ثروت نباشد باید عزت نفس را پیشۀ خود سازد.

 

۱-    صاحب عزت هیچ منت و تحقیری را نمی پذیرد:

گر بخارد پشت من انگشت من                         خم شود از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارد پشت خویش                        وا رهد از منت انگشت خویش

     

    ۲- فرزندان خود را با عزت بار آورید:

     گدا گر تواضع کند خوی اوست                           تواضع ز گردن فرازان نکوست

 

   ۳- اگر آب حیات فروشند فی المثل به آبرو دانا نخرد که مردن به علِّت به از زندگانی به ذلّت.

 

 

برگرفته از مطالب بحث شده در کلاس ادبیات دکتر رمضانی  

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 1 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ |