تبليغاتX
اتاق تنهایی
عشق و دوستی

  نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن

 

نمی دانم بدبختی بر سرم بارید یا که خود بر سرم آوردم یا نه تقدیر من چنین بود.نمی دانم….اما نه، شاید تازگی ها یادم آمده.آری راست گفته اند:خودم کردم که لعنت بر خودم باد.خوب هر جوری بود ما هم شدیم اینجوری که … .

نمی دانم یک خواب بود یا واقعیت که به یک باره تمام آنچه که نداشتم نیست شد.آری نداشته های من جرم من زندانی شد و من شدم زندانی دنیا با همه ی زیباییها و رنگ هایش.از این زیبایی هم بدم می آید که بر صورتم نقش حیوانی ریخت و مرا واپس زد.کاش از دنیا واپس میزد که از همه آنانکه نامم را بر زبان می راندند واپس زد و من ماندم و تنهایی و … .

انسان کیست یا چیست؟نمیدانم.این تنها پاسخی است که می توانم بدهم ولی شنیده ام که بهضی ها می گویند می توان انسان شد.این هم جای سوال برایم دارد اما این کمی برایم مفهوم پیدا می کند. می خواهم برای شما هم بگویم. دیده اید بعضی ها زیبا سخن می گویند و شما را در این دنیای زیبایشان غرق می کنند و در تمام وجودتان نفوذ می کنند و بهتر بگویم می شوند عضوی از وجودتان.اما به چه قیمت؟ چرا ؟ مگر انسان بودن به آنهاست.آری که نه، انسان بودن خوب بودن است و این ریشه در ذات دارد و خوب،خوب است و بد،بد و دیگر هیچ. چنانکه سعدی هم می گوید: اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است. فداکاری، نداشتن حسادت، عشق ورزیدن و … از ذات خوب است.و یک آرزو، ای کاش بودند کسانی که انسان بودند.

ایمان دارم که خواهند بود و در آغوش این دنیای نفرین شده زرگ خواهند شد آنانکه ایمان دارند و می دانند که چه می خواهند و خواستن ارزشی است که مقدارش توانستن است ومی توانند و شاید می توانم آنچه که می خواهم .....میخواهم دنیا را با تمام بدیهایش نفرین کنم.با همه ی سختیهایش بسازم اما نسوزم که سوختن پیش رقیب به حد جنونم می رساند و می خواهم بشناسم و شناختن کاری ست بس دشوار که این شناخت خود عشق است و عشق تو هستی که تنهاترین بازمانده ی تنهایی و ای تنهای عاشق و عاشق تنها فقط می توانم ایمان داشته باشم و تو می دانی در این کار راه دراز است و بس دشوار پس کمکم کن. من تنهایم.

و تنها در شناخت توست که می توانم آزاد باشم.فارغ از هر چه هست و نیست و آزادی نعمتی است بالای هر نعمتی.اما برای من مصیبت شد چون که من نمی دانم که آزادی چیست و چرا باید آزاد باشیم.و فقط یک جمله می توانم در این مورد بگویم.آیا آزادی در قفس مفهوم دارد؟! نه صبر کن می خواهم بگویم این ترانه ی آزادی را با هر صدایی شنیده ام و ترانه ی من نیز چنین است:

آزاد باش آنچنان که آزادی را می فهمی و آنچنان که نمی فهمی بگذار آزاد باشند و در یک کلمه بگذار همه با معنا های خود زندگی کنند چنان که تا کنون با بی معنایی و معناداری زندگی کرده اند و هر دو را به حساب این گذاشته اند که معنی کرده اند.

در آخر می گویم که دوست بدار و بگذار تو را دوست بدارند اگر چه سخت برای دیگران تابیدن.به همه چیز عشق بورز و دوست داشتن از عمق وجود هر کس ناشی می شود و زیباتر از دوست داشتن ندیده ام.تمام وجودم را زیرورو کردم وبه جز دوست داشتن دوست داشتنی ترین واژه ای نیافتم و از این است که این واژه را با تمام وجودم دوست می دارم.

آیا تا کنون به دوست داشتن آب فکر کرده ای؟ آنچنان دوست می دارد که دل سنگ را هم نرم می کند و دوست داشتن چنین است.دوست داشتن حد و مرزی نمی شناسد که همه چیز را دوست می دارد و زیباتر از این چیزی نیست.اصلاً ندای دل دوست داشتن است و نه عشق که عشق سراب است و خودخواهی و بیچارگی و دل بستن و ....اما دوست داشتن همه چیز.

در آخر یادی می کنم از سخن شریعتی که می گوید:

زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن.

 

تبریز-آذرماه ۱۳۸۵

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 9 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

این مطلب به زبان ترکی آذربایجانی(نه آذری) نوشته شده است. ترجمه ی فارسی آن در زیر آمده است. 

 

سنله من تکیخ

 

گنه ده من توتقونام. بو یوخ حالیمینن یازیرام. بیلمیرم نیه، بیلمیرم کیمه؟ یانقیم وار. یاز ماخ یانقیسی.نیه کی تکم و تکلیک گوزلدی، نیه کی اوزونده اوزیوی ایتیریسن.بیلمیسن نیین دالینجا سان. الیه بیلسن ایستییرسن تک اوزون اولاسان.

یول چتیندی.من تکم.یاریم یوخ.تانریم منی باغیشلا نیه کی بیلمدیم نیه تکجه سن تک سن. منله سن دوستیق.اودور کی ایستمیرم سنی ده تکجه گورم اما اولمور.سنله چوخ بیریل لریمیز واریدی.من عهدیمی سیندیردیم اما سن منن قیرمادین، منی قورومادین.سن تکه بیرداناییدین کی تکلیک لریمده منله واریدین.سن بولمورم کیم سن، نه سن اما اورگیم ده هر چاغ آخیسان. من سنی مینلر یول گورموشم اما اینانمامیشام. حیف! حیف! حیف!

کاش سنس اینانایدیم.کاش سن ده منی او بیرسیلرجه سویدین.یا دا کی سویرسن.بولمورم. هچ زاد بولمورم. اما بولورم کی سنین بیرلیکیوَ اینانموشام.

من نیه؟ من نیه گرک تک قالایدیم؟ من سن جه تک لیغا تابیم یوخ.سن اُ بیردانا سان کی هامی تانیییر اما من اُ بیر دانایام کی سنن سونرا هچ کس تانیمیر.ایندی بولورم کی من سندن ده یالقیزام اما سن منه هامی سان.من هچیمیشم و سن....

منیم گوهوموم یوخ.من بیر روح ایستییرم.من بیر گوی نفس استییرم.من، اوزومون آیریسین ایستییرم. من بولورم نه ایستییرم و نا حق یره ایستمیرم.

تانریم تکلیک لریمده باغلییدیم، بو نه ظلمیدی کی دنیادا منه زیندان اولدی.من جماعت سوزایله اولمیشدیم بو نه ظلمیدی که ترانه لر ده دیل یاراسی اولدی من اوزومون گوزلریمده ده ایتمیشیدیم بو نه ظلمیدی کی خالیقین گوزونن ده یوخ اولدوم.من دوداخلاریمین دالیسیندا مینلر سسیز سوزوم واریدی بو نه ظلمی دی کی دوداقلایمیدا بیر بیرینه بند ایله دین. منیم اوزلیگیمده ده دینجیم یوخیدی نیه ....؟

تانریم من آغلامیرام!نیه کی کیشیلرین حرمتی سینار.من یاشلاریمی اورگیمه توکیرم ته کی دامالاریمدا قان اولسون و جانیمی دیریدسینر.

سن اول تکلیک، من اولوم تکلیک و گنه ده تکلیک.

 ۱۳۸۵ اینجی ایلین آبانی-تبریز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

 در  این قسمت ترجمه ی فارس متن بالا را گذاشتم

 

تو و من تنهاییم

 

باز هم پریشانم. با حال بی حالی مینویسم. برای چه و برای که نمی دانم.عطش دارم. عطش نوشتن چون تنهایم. تنهایی زیباست. چون خودت را هم گم می کنی. نمی دانی دنبال چه هستی. فقط می خواهی خودت باش اما اگر بتونی.

راه سخت است. من تنهایم. یاوری ندارم. خدا، ازت معذرت می خواهم چون فقط تو تنها هستی و من و تو با هم به هم دوستیم پس من می خواهم تو را هم تنها نبینم. با تو پیوند های بسیار داشتم و گسستم اما تو از من نگسستی . تو تنهاترین تنهایی بودی که در تنهایی هایم با من بودی. تو نمی دانم چه هستی و که هستی، اما هر لحظه در قلبم جاری هستی.

من تو را هزاران بار دیده ام اما باورت نکرده ام. افسوس! افسوس! افسوس!

کاش باورت می کردم. کاش قدر بعضی ها دوستم داشتی. شاید هم داری. نمی دانم هیچ نمی دانم اما باور دارم که تو تنهاترین تنهایی هستی که باورت دارم.

من چرا؟ من چرا باید تنها باشم. من به اندازه ی تو طاقت تنهایی را ندارم. تو آن تنهایی هستی که همه کس می شناسدت اما من آن تنهایم که هیچ کس مرا نمی شناسد پس من از تو مظلوم ترم. من تو برای من همه هستی. من محتاجم و من هیچم و تو ....

من خویشاوندی ندارم. من روحی می خواهم. من نفسی سبز می خواهم. من، من دیگری می خواهم. من نمی دانم چه می خواهم ولی می دانم که به ناحق نمی خواهم.

ای خدا من در تنهایی هایم محبوس بودم این چه ظلمی بود که دنیا هم برای من زندان شد. من با حرفهای مردم مرده بودم این چه ظلمی بود که ترانه ها هم زخم زبان شدند. من در چشمان خودم ناپیدا بودم این چه ظلمی بود که از چشم مردم هم محو شدم. من در پشت لبانم هزاران سکوت داشتم این چه ظلمی بود که قفل بر لب هم شدم. من در خودم آرامش نداشتم چرا...؟

ای خدا من گریه نمی کنم چون حرمت مرد می شکند. من اشکهایم می ریزم در دل می ریزم تا خون رگها شده و جانم را زنده کند.

تو باش و تنهایی، من باشم و تنهایی و  باز تنهایی.

 

تبریز-آبان ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

تو را به خاطر تو بودنت دوست داشتم،نه

 

 به خاطراینکه می توانستم از تو منِ

 

دیگری بسازم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت 5 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

با تو ام بازمانده ی تنهایم

 

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــره

 

شوری ندارم.همه چیز سرد و خشک است.اما سردی کجا و خشکی کجا.هر کدام جای خود.ولی نمی دانم این کدامین جایگاه است که این دو را با آغوش باز پذیرفته.آری دلی است.دلها حکایتهای زیادی داشته اند.شیرین یا تلخ.دردناک و شاید هزاران هدیه. حرف اینجاست. جای دیگر نمی روم.یک کلمه برای من کافی است.آری همین دل.

امروز دلم خیره به زمین می رفت.هزاران تاریکی در قاب روشنی خشک میزد.این ظلمات را دوست دارم.صبا هستند.آری پیام آور دلها...با تاریکیها درهای دلها باز می شوند و دل محرم دلی می تواند باشد.بیا و دل به ما بسپار.بیا و در قافله کنار ما باش.آری حکایت تو هم زیباست. من که حکایتم تکراری است هم شنیده اند.اما باشد یک بار دیگر هم می گویم.

شاعر نیستم پس نمی گویم نسیم خواب از من گرفت.صبح هوای سردی بود.با صدای خشن آن باد از خواب خوشم بیدار شدم.سری به کوچه زدم.بوی خاک می داد حس کردم باران رحمتی آمده ولی خبری نبود.خیال بود و من.از دیشب هوای تو به سرم زده بود.هی خدا خدا می کردم می خواستم فقط ببینمت.می خواستم بگم دوستت دارم به خاطر اینکه دوستیم.همه آمدند.زخمی زدند و تغسیری کردند.من ایستاده بودم در برابر انبوه آدم نماها و فقط نه می گفتم.چه قدر لجباز بودم.ولی همه اش تو دلم داشت قند آب می شد.با سردی عجیب فارغ از همهّّ،بی هیچ چشم داشتی حتی از تو خدا جونم رفتم.در رفتنم مصمم بودم اما تمام وجودم را نمی بردم.خودم نمی دانستم برای چه می روم.برای یک لحضه رضایت دل، از چندین دل گذشته ام.بر زبانم دروغ راندم.بر همه ظلمی روا داشتم و بالاخره رفتم بدون آنکه بدانم چه کسی است با من می رود.برای اولین بار جسم و جان را تشخیص نمی دادم.حالت عجیبی بود.همه می گن من هم می گم به کوی یار رسیدیم.چه آسان بود.تازه می فهمیدم انتظار چیست؟تو هم فهمیدی!انتظار انتظار داشتن!آری گنگ گفتم.می شکنم.با دل پر نرفتن یعنی انتظار نداشتن و من توقعی نداشتم.تازه فهمیدم آن موقع ها که با آن شوری رفتم به دیدار او زمان چقدر لجبازی می کرد.نمی خواست به پیش رود.چند ساعتی گذشت.همه آروم بودن و من هم رنگ همه گرفته بودم.برای اولین بار خودم را مثل آنها یافتم.حتی خنده هایم از جنس خنده ی آنها بود و برای اولین بار همه بودن را فهمیدم.چه قدر دردناک بود.در این تنگ جا دل یار هم جا نمی شد و خوب شد که او را ندیدم.و ما برگشتیم و خود خود من در روحم جریان یافت و باز من شدم همان که بودم.

با تشکر ازدوست خوبم مجید به خاطر تایپ

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

ای زندگی نفرين بر نفرين روزان تاريکت

سردردی عجيب دارم اما انگار اين تحفه ای است از جانب سر بر همه ی وجودم.نمی دانم در اين روزهای ابری كه نوری خودنمايی نمی كند حتی نوری بی تاب٬ كدامين چشمه ی نور خواهد آمد و اين روزهای به شب مانند را...

آيا نه اين است كه هر چه كرديم به خود كرديم.هنگام گفتن واژه ی ”خود“قطره ی اشكی می چكد و اين پاره كاغذ را با سيلاب خود می برد.آه كه وسعت اشكم چه زياد است و وسعت دردم افزونتر.

دلم به حال خودم می سوزد و بيشتر از همه”من“و فقط خود من كم گذاشتم.آيا نميتوانستم نروم،نروم به اين راه،راهی كه بی انتهاييش آنقدر دلرباست كه به بی راهه می ماند يا نه¿¿¿

واقعاْ اين طور است،نه كه اين طوری نيست،اين راه،راه گمگشتگان هراسان است برای مقصدی ...آری است،است.

آری دل،سالهاست كه جدل بين اين واژه و آن واژه درافتاده.راستی كه می گويد عقل می برد!!!من می گويم هيچ كس جـراُت ندارد.آيا كسی كه اين را ميگويد دل ندارد.بايد كه داند،نمی تواند.(البته گاهي موقع چيزي مثل هوس مي آيد و اين پيكار را به سود خود تمام مي كند و يا چيزي با لاتر و كمتر از آن و...)

آري زمين و زمان را يكي كردم واز كس و بي كس ياري جستم تا در اين ميدان پيروز بر دل شوم اما نتونستم آن موقع بود كه عاشقش شدم و برايش از جون و دل مايه گذاشتم ، عاشق آنكه مرا نيستم كرد.شايد از اول هم چيزي نبودم اما اگر هم بودم آن نبودم،اگر بودم من هم حالا حالاها بودم.

نمي دانم چرا گويند روزان خوشي زودگذرند شايد براي اينكه اسير نفرين روزان ظلمت و مبهمي هستند كه از گذشته به آنان به ارث رسيده. اما چگونه¿¿¿

ميخواستم بي تفا وت ازكنار وا‍‍‍‍‍‍‍ژه ي زندگي گذر كنم اما انگارداشت منو مي پاييد چون لحظه اي از خود بي خود شدم يقه ام را گرفت و كشيده اي محكم نثارم كرد،كشيده اي كه اگر قلم عمرم روي ”ي“ آن نيز باشد سرخي اش از صورتم نخواهد رفت و مرا در دم آخر هم آسوده نخواهد گذاشت و شايد در اوج به زمين خواهدم زد.شايد چاره اش لحظه اي درنگ درسربالايي آن حرف واپسين و برداشتن قلم ازتكه پاره هاي اين دفتر غم زده باشد.آه، آه،آه...

پس آن بهتر كه اين واپسين حرف بهتر از قلم درآيد تا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 9 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 
عاشق نشو رسوا ميشی!
 
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ‍ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده  مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني  دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي  اين گونه براي  چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي  چيست؟مي گويم براي  از دست دادن غم شيريني است  كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ،  مي گويم  اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم  ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه  زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

تو خاکی يا ...

تو ای بیگانه ی دلربا از حصار ها پلی زدی و دلم را چه زود بردی اما زود هم پس آوردی. نمی دانم چرا؟ شاید از اول هم مال تو نبود اما داده بودمش به تو و تو دو تا دل داشتی و من هیچ اما عاشق تر بودم.می دانی چرا؟ چون کسی را داشتم که...

تو آمدی،غارت کردی و بردی اما انصاف نکردی.تو یاغی بودی و من نمی دانستم.وای به حال من. اگر هستی گرم ترین ناله های مرا بپذیر.

تو که بودی؟؟؟

تو دل نداری. تو یک سایه ی مبهم اما فریبا از دلی. تو حتی مرام بی مرامی را هم نداری. تو فرشته ی مرگ هم نبودی. تو یک  گنگ،یک ترانه ی گوشخراش یا یک جادو بودی اما هر چه بودی دلربا بودی اما در کار دل نبودی. هیچ وقت. هیچ وقت...

برای چه...

مرا برای چه سرزنش می کنی؟ برای نبودن. من هستم،در خود نیستم. قطره ی اشکم باش،این خاک را نیازیست برای بی نیازی.چه قدر زخم زبان می زنی. تو مگر از جنس من نیستی. اگر نیستی من هم مغرور ترین خاکم.

پس تو را...

تو را خاطر خاطره ها،تو را و دوستی،تو را و دل عاشق اگر هم فراموش می کنی کن اما رسوام مکن. تو چه غروری داری که پاپس نمی کشی ، مگر خاک نیستی. من دوست دارم دست خاک در دست آسمان باشد. دوست دارم با خاک پاک با آسمان وداع کنم. دوست دارم همه به احترام عشق زانو زنن. دوست دارم عاشق ترین باشم. با عشق تا قله های آسمان سفر می کنم. به اوج احساس ذهن پرواز می کنم. آنجا که کبوتری نیست. من غرامت از دلهای بی ریا می گیرم. نفس از فضای معصوم عشق می گیرم. عشق را معنی نمی کنم آنچه به این معنی،معنی می دهد همین غرق معنی شدن است.

حکایت ما!

کدامین قاصدک نزدت از ما بد گفت. می دانم کار شب است که ناله هایم را نزدت گفت. می بینی چه حکایت درازی است. شب با همه ی عمرش نتو نست همه را بگه. اونم نیست شد.

منم شبنم یخ بسته،با نهایت فقر افتاده روی تن سبز برگ و از برای خود گریه کردن اشکی بیش ندارد.

تبريز-آبان ۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 6 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

بنام تو

          چند وقتی بود که می خواستم قلم در دست بگیرم وعقده ها بر این برهوت سفید بریزم و شاید کمی پرحرفی کرده و چانه ام را گرم کنم اما تردید داشتم که می توانم همچو قبل ترانه ی دل بگویم و یا در کشاکش این دو متناقض می مانم.چون ناگفته نماند که این عقل ناقصم هزاران حرف در جبین دارد و روزی...نمی دانم چه خواهد شد بالاخره با هزارها آرزو ،زحمت،اندیشه و حرفهای تو دل برو و نمی دونم شاید بیگانه،شروع به خط خطی کردن کردم.اما از هر چه بگذریم باز سخن دوست خوش است.هزاران بار در کمند چه کنم آیا بگم؟ آیا نگم؟ گرفتار شدم اما نخواستم حرف دل با غیره دلدار بگویم.هزاران بار سرزنشم کردند اما پرده بر اسرار زدم و هیچ نگفتم مثل کودکی خجالتی و غریب که فکر می کند همه ی تقصیرها زیر سر اوست هیچ نگفتم .آخر عهدی چنین داشتم.عهد که چه بگویم پیوند...نام پیوند برای همه آشناست.اما پیوند من و تو چیزی دیگر است.یکی نا آشنا بر من می خندد باشد من هم به احمقیت خنده اش می خندم.آنوقت در دل به آرامشی می رسم همچو کویر که اما او هم آرامش ندارد چون حدیث مقدّسی دارد که با هیچ کس نگفته.می دانی آری حدیث خاک که نمی دانم چگونه خون شد.آری خاک را هم اکنون با خون می شناسند و من بسیار گفتم که پیوندی با لاتر از عشق دارم.آری خاک از عشق برتر است.همان که گقتم پیوند خاک...خاک با همه افتادگی اوج استقامت است.سنبل مرد صبور،قلب خونین درد و هزاران هزار که نمی توان گفت چون که گفته اند آنها که بیش از من تحویلش می گیرید.

            بگذریم میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم وبه قول ما ترکی زبان ها قات قاریش کنم . چون میدونی این لجن اگه یکجا بمونه بویش همه جارو میگیره واسه همین جلوی جوی خون رو باز کردم . گفتم باشد دیگران هم بفهمند مگر چه میشود.؟!

حالا دیگه من تنهام.با تو اما بی هیچ کس. تنها رفیقم همین شب سیاهی است که ستاره هایش نقش غمهای زیبایم اند. خدایا نمی دانم از تو چه میخواهم ولی هوای عجیبی به سرم زده میخواهم بگویم همیشه میخواهم با غم زندگی کنم.چون خوشی برای من مهمان غریبی است که گناه و اندوه و حسرت هدیه ی اوست.

           میخواهم گریه کنم به خاطر آن ها که دارم ولی نمیدانم برای چه؟ اما اشک در چشمانم حلقه بسته، قطره با من لج کرده، سکوت که همیشه آرزویش را می کردم حالا به لحظه های محالش نزدیک شده... ای خدا آیا من راهم را گم کرده ام؟دستی بگیر فانوسی به دستم ده که میدانم من تحمل پرتو تو را ندارم .میمیرم گر چه از خجالت هزاران بار مرده ام ولی تو میدانستی که این خاک چه لجبازی ها و احمقیت هایی که با تو ندارد.گویا رحمان بودنت هم شده بازیچه ی دست این و آن تا چه رسد به رحیمیّت. نمیدانم چقدر میفهممت ولی میدانم که احمقیّت را در خود معنی کرده ام فقط به خاطر اینکه میگویم میخواهم تو یار من باشی. از برای اینکه همه دنبال یک تکه نان هستند که این نان خیلی واژه ها جایگزین خود دارد که اعوذ بالله هیچ نمیگویم که بعضی ها گویند راه کجاست؟تو کجا میروی؟نمی دانم روزی شجاعت خواهم داشت که بگویم من چنان کردم و چنین که می دانم خیر.پس شایسته است که از خود متنفرم زیرا که من از آدمهای با جرأت خوشم می آید که حلقه به گوش هیچ کس نیستند.اما جرأت هم در تنهایی معنی پیدا می کند که در جمع گناهی است صحبت از آن کردن.هر واژه ای می تواند سنگ صبوری باشد و هزاران حرف و نفس را به دنیای مادّه رها کند که مادّه نتواند تحمّل آن.از آن است که حرف هم برای خود کوهی است.بله،با جرأت،با صلابت،شکست نا پذیر و...من نمی دانم که به کوه بگو یم یا کوه به من بگوید که هر دو یکی است ولی کاش نبود چون که دوستی این دو هرگز هرگز.         

           با سکو تی نازنین بر دل سیاه شب نفرین است که می کنم اما چه حاصل! فکر نکن بیخود است خود می دانم که به او می گویم.زیرا که نه برای او اثری دارد و نه او را یاری و رفیقی.از آن است که گفته اند محرم سر الله و نه سرّ الله که گفتم محرم سرّ هر کسی است زیرا که سیا هی هیچ نمی شناسد و همه را به یک شکل می بیند. نه رفیق می فهمد و نه بیگانه که در چشم او همه کس و همه چیز یکی است و تو آسان عقده هایت را در سیاهیش رها کن که نه دوست می خواهد و نه دشمن و به حرف هر مرد و نامرد،کس و نا کس گوش فرا می دهد.

           آه ببین چی شد.می خواستم از کجا بگویم، سر رشته حرف کجا ما را برد.آخر که در این دو وجب خاک که به بخشندگی هر چه تمام قدوم مبا رک لجنی را پذیرفته و اقامت کرده و هر حیوانی را در خود می بالیم آن هم با صد ناز یا بدتر تنبّه و بر پهنه ی پاک این صحرای بی انتها رها می کنیم. آخر که چه بشود؟می خواهی جای تفرجّی هم باقی نگذاری؟آری شاید چنین است مرام تو که از این مرام حرف نزن که سراپا جسمی می شوم و بر خیال ننگین تو می خندم که مرام مال یار است و ما همه بی مرامان گرد او.شاید که به یکی از هزارها دمیده باشند سرود مهر را.من و تو را شفاعتی اگر هست از اوست که مرام اصالت مرد است و من مرد نمی بینم.آن یکی را گفتم،گفت نامرد نیستم ،گفتم باشد اما مرد هم نیستی.

            من میان جمعیتی می زیم که زیستن بهتر است از این که بگویم زندگی می کنم.آری می زیم میان مردمی که مال خود نیستند،می زیم میان مردمی که به هر ترانه می رقصند و برای آن خوی کثیفش،حرمت ناموس و شرف را می آورد که فکر نمی کنم... بیایید زندگی کنیم،بیایید آشنا شویم،بیایید با دل سخن بگو ییم و با دل بشنویم و اخلاق را آنچنان بیاموزیم که نفس پاک به ما آموخت.به دور از بخالت،خساست،شرارت و... آری این است که معنی بزرگ آرامش فکر و درون.این نیست که اخلاق در زبان نهفته باشد و آن که خوب فن سخن گفتن بلد است نه این نیست که از دل سخن می گوید بلکه هر که تراوشات ذهنی اش برای چرب زبانی خوب است خوب می گوید که این یافت نشود میان این همه خوبان.ولی چیزک بدی نیست اگر من هم شمّه ای از آن داشتم بد نبود که زیبا بود چون که خالق را هم...

مرا با همه وجود ببخشید که نتو انستم از راز گل سرخ و پنجره و سجّاده ی عبادت و آینه و ... بگویم چون کین دل بسیار داشتم و زمان آن نبود که هر گوشه ای، آن که قلم به دست گرفته از آنها بسیار گفته که می دانم می گویی نه در فهم من می گنجاید و نه در فهم تو.اما بی غل و غش و به دور از هیچ هیا هو و آن هم زیر باران وحشتناک چشمک زنان در نکبت و سراسر سیاهی از این ساده تر و چرب تر چیزی نتوانستم بگویم که گفتم نه...

بر گناه سوار شدم و با بالهای رحمانیت تو به پرواز در آمدم تا خود را به آن رحیم برسانم اما حکایت ما برای همه فریب و برای من دست نیا فتنی شد.

راست است که بی مایه و بی اساس بود       اما حرف دل بود و خالی از شکّ و ابهام بود

 

تبریز-12 شهریور 1385

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت 11 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

آتش دوستی

اگر شعله ی آتش دوستی  خاموش هم شود خاکستر آن همچنان گرم می ماند ولی خاکستر آتش عشق سرد سرد است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 11 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

بنام تنها بازمانده ی تنهایی

 

بنام تو که یکی یکدونه ام هستی. ای بازمانده ی تنهایم خیلی دلم گرفته. من نمی دونم دلم با کی یکی شود. اطرافم یک مشت همون آدم لجنی ست که نه منو می فهمن و نه می خوان بفهمن. مثل این که کافر شدن. می دونی چی می گم. منظورم اونایی که حرف خودشان را می زنن. حتی حرف زدن هم واسه من بی آبرویی شده. آخه می دونی همه حرف ها به کوه می خوره لا اقل کوه خوبه. آخه حرف خودت را می زنه اونا از این هم بدترن. نمی دونم جنس شان شاید یک کم سخت شده. همون خاک قدیمی شده سنگ.ولی می دونی از کوه بدم می آید چون اونم تاییدم می کنه یکی نیست ازم سوال کنه! محکومم کنه! بگه تو کی هستی که راجع همه چی نظر می دی؟ بشین لال باش ببین دیگران چی می گن.

 

 گوشه ی چشمی به گذشته می کنم هیچ نمی بینم مگر تلی از افسوس اما با تو وقتی به آینده نظری می کنم فقظ می خواهم فقظ فقظ تو را ببینم. من در تو گم شده ام نه در آینده ی موهوم خود. من از برای تو زنده ام. با خود فکر می کنم حالا برات زوده باش تا بفهمی ولی می دونم خدا، تو کوچولو ها را هم پیشت راه می دی.

 

راز دلم را نمی فهمند تا چه رسد که از غصه بمیرند.آخ که من چی می کشم!!! خدا، در خلوت کوچه های تنهایی با خود حرف می زنم. نه بابا دلته. باور کن! اما من دل نمی خوام. من عشق نمی خوام. من دوست داشتن می خوام. من نمی خوام غرق بشم من می خوام شنا کنم. من نمی خوام نیست بشم من می خوام...

 

به تنها خاطره ی گذشته می نگرم همان قاب عکس کوچولوی رو دیوار و نقشی که از نمی دانم ها در سر می پرورانم. نمی دئنم چی بگم از چی بگم از کجا؟ آیا محرم رازی ست که با او بگویم. نه نه نه ... .

 

تبربز- ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 7 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

کوچولوی من

 

کوچولوی من برات خیلی کوچیکم اما بدون من آنقدر هم کوچیک نیستم تو خیلی بزرگی. نمی دونم مهربونی،خوبی خلاصه بگم منو داری اما یک چیز! خمیشه جواب سوالم را با سوال می دی. نمی دونم چه ریگی به کفشت هست اما بدون من همش صداقتم اما خیلی کمم.

 

کاش زمان ما را با خود نمی برد چون بعضی ها بدجوری سر راه آدم سبز می شند. حتی دل بی دلی را هم ندارند. زخم زبانشان خنجر بر دلم شده، حرفهای شیرین شان زهر بر جانم شده، حتی خنده شان مهیب ترین صدا بر سرم شده. می دونی چرا ؟! چون بدجوری زمانه بی دل شده. این روزا جواب گل را با گل می دند. کاش فقط گل بود بدجوری سنگ به دل می زنن. آخ اگه می دونستن که گاهی دل ها از شیشه هم ... .

 

اهر-فروردین ۸۵

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 9 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

خدای من

 

چندی است که نرانه ها نیز با من در افتاده اند. لب گشودن هم برای ما شده مصیبت. آخه می دونی اون تالایی به من گفت پیش همه خودتو رسوا نکن. شاید برا بغضی ها مروارید هم ارزش نداره. من نمی دونم بر تو و زمانه چه می گذرد، من می دانم که من منم و بیش از این هم نمی خواهم. من پرده بر اسرار می زنم و هزاران بار می شکنم اما می دانم این شکستن ها روزی وحدتی به جسم و جانم خواهد داد. آن زمان من آنقدرم که تو را با تمام وجودن اگر هم حس نکنم تصور می کنم. مردم مرا با دلم می شناسند اما من تو را با همه ی وجودم می شناسم. من می گم همه چیز با تو معنی پیدا می کند اما احمقان به ریش من می خندند آنجاست که احمقیت هم معنی پیدا می کند چون تو معنی پیدا می کنی(نمی کنی).

 

می دانم کمم اما تازه فهمیدم با این کمی هم که شده اندازه ی بعضی ها هم که شده می فهمم.بی عشق تو همه چیز هیچ است. یار من کسی ست که یار تو باشد. همزبان من کسی ست که در زبانش ترانه های تو باشد. همدل من آن است که در دلش تو باشی. آره با تو همه چیز و بی تو هیچ چیز.

 

اهر- ۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 6 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

حسرت

یک طرف هزاران خواهش و یک ظرف هزاران آرزو و آن طرف همه راستگویان. ای بی دل و با دل من هم راست

می گم اما از ته دل می گم.

 

ای خدا کاغذ خط خطی کردن هم شده واسه ما کار.چقذر بیچاره ایم ما. ببین بیچارگی ما را. می دانم ولی

می کنم. آخه یکی نیست بگه تو کجا و این حرفا کجا ؟

 

من آنقدر در دنیای خیالم گمشده ام که به خدا وقتی خود خودم را تصور می کنم وحشت می کنم. با خود می گم ای بابا چی بودی و چی شدی ؟ مگه تو همون نبودی که همیشه بر اوج بودی ؟ چی شد ؟!!!

 

من دیگر امروز نمی گم غرق اشکم. غرق خونم، خونی به سیاهی دل نامرد قلم که هی سیاهی ست که

می کشد بر این لوح سفید. دلم آنقدر گرفته مثل اینکه اهل خانه اش را تکه تکه کردند اما ای دل، دلت برا کی

می سوزه ؟ برا صاحب خانه ی سنگدلت ؟بی خیال. هی می گم بی خیال اما همه خیالا تو این بی خیالی ست.

تو که مرام دوستی داری می دونی چی می گم. شیشه ی دلم نازک نیسم سنگ دوستان خیلی بزرگه، خانه ی دلم خیلی کوچیک نیست غم دوست و دشمن زیاده، صبر ایوب ندارم اما انتظار پایان ندارد.

آخه من از چی و از کجا بگم. یکی شاعر می سه از زلف تا پای یار همه توصیف می شه اون یکی فیلسوف می شه...من چی بگم. من که هیچ کدام نیستم. من نفرینت کنم، من خیلی دوستت داشته باشمف من عاشقت باشم یا چی ؟ کدوم را می خواهی ؟ گاهی با خود می گم بچه شئی بابا ببین اومدی کجا گیر کردی. مردم را باش و خودت را.بی خیال شو این همه طعنه زدن کمت نبود. تو حتی از یار هم ثمری ندیدی تا چه رسد دوست.باز گفتم برای من خنجر دوست هم خوش است اگر دانم چرا می زند ؟

 

یکی میگه بابا رفتی دست به دامن کی شدی ؟ اون اگه دوست داشت بلای جونت نمی شد! اگه می رفت لا اقل پشت سرش را هم نگاه می کرد. من می گم باشه من هم خدایی دارم اگه زمان اینجا می ایسته شما همه حق اما... .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ | 

چرک نویس های یک دیوانه

 

سلام. من خوبم. امید همیشه امیدواره. می دونی به چی؟ به دوستی ها ، به رابطه ها ، به خدا ، حتی به تو و ... . کافی است که منو یک کم از نزدیک ببینی.اونوقت حس می کنی خودتو تو آینه می بینی.فکر می کنی دروغ می گم. نه بابا حقیقت داره من مثل آینه ام یا بهتر از آن که هم پاکه و هم نشونت می ده. چون آینه ها هم گاهی کثیف می شوند. می دونی چی را می گم ؟ آب، آب. آره شاید مثل آبم یا نمی دونم... . فقط اینو می دونم که اینقدر تو حرفهام صادقم که برای اونا خدا را شاهد می گیرم. اما گاهی وقتا می ترسم. می ترسم این روح آدمی از راه به در بشه. اما همیشه یک چیزی هست که تنهام نمی ذاره. آره اعتماد به نفس دارم یا یه چیز که بهم

می گه تو اشتباه نمی کنی. ولی اینو همه می دونن همه اشتباه می کنن ولی می دونی کی همه ی شک ها یقین می شه؟ اونوقت که بدونی تو جزئی از اونی. آره خودتو دست کم نگیر...

 

گاهی خنده ام می گیره. گاهی گریه ام می گیره. خلاصه تو کار این دنیا موندم.چه چرخشی. چه چیزا که تو این چرخش نمی بینی. آدم می مونه خودش را هم گم می کنه. دلش به حال خودش می سوزه. یک وقتایی می بینی اون کوچولوها که دوستش داشتی و کلی نازشو کشیده بودی یک هو پریده اند. ای بابا چی شده ؟ تا اینو می پرسی می بینی کلی از عمرت رفته و تو هنوز نمی دونی کجایی.

 

می دونی چرا گاهی آدم ها خیلی بیچاره می شند ؟ برا اینکه دیگران خیلی خودخواه می شند یا نمی دونم یک جورایی خودشون را گم می کنند یا فکر می کنند زیادی اند. نه از این چیزا خبری نیست تو همینی که هستی. یک انسان، یکی که من می گم اما نیاز به گفتن نداره شرمنده تار و پودش از لجنه. اونوقت خیلی هم افاده واسه این داره. بابا بس کن. چی شده مثلاً ؟! آبا نه این است که من و تو یا خاکیم یا آتش یا هر چی که باشه خلاصه جنسمون یکیه. اما ما فراموش می کنیم یا بهتره بگم زمانه ما را نو خودش گم می کنه. یک وقتایی می بینی

 برادر کشی هم مد شده .باور نمی کنی ؟ چرا ؟ باید باور کنی جون اونایی که خنجر به دل می زنن کمتر از برادرکشی نمی کنند. آره یک وقتایی می بینی دلها با کینه باز می شن. یک وهتایی می بینی دوستا برا همیشه دشمن می شن. چه حکایت غمناکی!!! دارم اینا را به خودم می گم و بدجوری گریه ام می گیره. شاید باور نکنی اشک تو چشام نفس نفس مس زنه.

 

من نمیدونم چی کار کنم. مثل بعضی ها دشمن بشم یا بعضی ها که از سر سازش در می آیند یا بعضی ها که بدجوری کشته مرده رفاقت دنیا هستند ولی من میدونم کار من دیگه از التماس و ناله گذشته... . باید کاری کنم که دنیا هم بهم حسوذیش بشه اگر چه دشمن خونیم بشه.

 

شاید باور نکنی به خاطر یک دوست داشتن کوچیک بازار سیاه دل به راه می اندازن اون ما حق نذاریم حتی بگیم دوستت دارم. یکی نیست بگه تو این سیاه بازار ذل کدوم دیوونه ی سفید پوشی ست که می خواد خرید کنه.بابا تمامش کن دیگه دوره ی راستی گذشته. ذیگه ریشه ها هم واسه گل ها کاری نمی کنند. ذیگه برگها هم واسه گل ها دست به دعا نمی شن تا چه رسد به اینکه خودشون را به آتیش بزنن.

 

یک کلمه هست که تا از آدما می پرسی می گن نشنیدیم یا بلد نیستیم یا بعضی ها ب انصافن می گن قبلاً بود نمی دونم حالا هست یا نه ؟ آره « صداقت » برا همه گنگ شده . دیگه حرف راستو از کبوتر ها هم نمی شنوی تا چه رسد به کلاغ های قارقاری.

 

دیگه کلید قفل ها عوض شده یا شکل ما ها شبیه آدم بدا شده. بعضی ها را هم می بینم شبیه یک تکه کاغذ شده . آخه همه حرمتش به اونه. آره بابا همون پول سیاه خودمون را می گم که الهی قربونش برم. تعضی ها مثل ماشینهای دو کاربراتور یا بدتر از اون مثل سگ های گشنه بذجوری بو می کشن.حتی اگه صداش را بشنون

گربه ی خونگیت می شن اما تف به روزگار این روزا بی پول اونم واست بول هم نمی کنه.

 

منو ببخش اگه کمی فلفلشو زیاد کردم آخه می دونی دهن بعضی ها خیلی شیرین شده چون بعضی ها خوب خود شیرینی می کنن تازه اسمش را هم می زارن هنر ... .

 

شده یک وقتایی قاتی کنی و به هر کی سر راهته فش بدی. آره تو اونوقت قاتی نکردی خود خودتی. خودتی و تمام حرف دلت. خوسحال باش چون گاهی دل شکستن ها واسه ما آدما از هزار ذروغ و تزویر خوبه. از من بپرسی می گم بیا و خنجر بر دل صاحب مرده ی ما بزن اما کلک نزن که بدجوری حالتو می گیرم. آخه من اونو دارم!

 

تا بر می گردی به پشت سرت نگاه کنی می بینی همه پلا پشت سرت خراب شده. جواب آدما همش مغذرت شده . ذیگه مرام و معرفت هم پولی شده. ولگردهای خیابون هم واسه بعضی ها رفیق شده. مکتب ما هم بد جوری خالی شده . یکی نیست بگه بابا یعضی ها خوب هالیشون هست. خیال نکنی چون اونا ساکتن تو زیاد

می دونی. واسه خاطر غرورت هم که شده دل می کشی. اما تعجب نکن. اینا کی اند ؟؟؟

 

اگه دیدی یکی زود از پیشت رفت یا که گفت ازت خسته شدم یا من و تو مال هم نیستیم یا که ... بدون که اونم قاتی آدم بذا شده یا یک جوری همه پشت به خوبی ها شده.

 

خلاصه بگم از هیشکی گوش نمی کنی از من بشنو از هیچی تعجب نمی کنی. از اونایی که واست سر و دست می شکنن مغرور نمی شی. تو این دو روز دنیا واسه دو تا کاغذ سفید از خود بی خود نمی شی. اگه که رفیق شدی سنگ به راه نمی شی. واسه خاطر آدم بدا هم که شده قاتل هیچ ذلی نمی شی. یا خار به چشم

بی دلان یا گل برا دلدار می شی.

حرف من زیاد و صفحه ی کاغذم تنگ. من گفتم اگه خوندی به خاطر بسپار. حرف من دیگه از نصیحت گذشته .قصه من درد دل بی دردان دردمند شده. یک جورایی درد دل همه زیاد شده.

 

کاشکی به یادم باشی. همیشه امید را داشته باش.

 

اهر - ۸۵

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ |