تبليغاتX
اتاق تنهایی
عشق و دوستی

روح بيدار

 

با روح بیدار صبح

 

با حرفهای آتشین

 

با مکتب نیستی

 

با سایه ی خیا ل

 

می آیم

 

با ترانه ی جدایی

 

با چشما ن هزار نگفته

 

با نفس غمگین

 

با خا طری  آلوده

 

می روم

 

با حا ل بی حا لی

 

با تصوری شیرین

 

با گریه ی بی ریا

 

با تما م دل عا شق

 

می ما نم

 

با سلامی سبز

 

با قطره ای آبی

 

با معصومیتی سپید

 

با حرارتی سرخ

 

می گیرم

 

می گیرم ترانه های بیداری سازهای رنگین بی رنگی را و با تمام

 

                 احساس نیستی در خود گم می کنم.

 

 

آه که آه دلم عصیان کرده

 

امشب بند دلم گشوده شد

 

قفل دلم شکسته شد

 

با زخم ترانه ای

 

هر چه بود نیست شد

 

 

امشب غم قرنها بر پشتم سوار

 

زخم دلم ورم کرده

 

عطر علفهای هرز از پشت حصار

 

آه که آه دلم عصیان کرده

 

 

امشب سنگ صبورم کوه نور

 

با این سرد بوسه اشک بر گونه ام

 

بلندی دیوارهاست تصویر دلم

 

در دست گرفته و می گردم با دفتر پاره ام

 

 

امشب این خروشان رود بدست می آورد دل چشم

 

با سکوتی بی انتها می پرد مرغی از قفس

 

می نشیند و بی تابی می کند برای دری زلال

 

روح ترانه در اشکم می زند نفس نفس

 

 

امشب دروازه ی شهر خیال باز شدن ندارد

 

نشانی دارم از پادشه شهر سرخ

 

نشانم خاک غریب و مشتی حسرت

 

درد من روییدن است در گلدان بی روح

 

تبريز-آبان ۸۴

 

 

 دل غريب

ترانه ای آشنا صدايم می کند

من اينجا با سکوت و آدمک ها

هستم و در خود نيستم

مانده ام در پشت سکوت سرد بوسه ها

من از پشت صخره های زندانی[می آيم]

رها گشته از دل تاريک ماتم

نفس از دلگيری چشمه ی روان [می گيرم]

شايد که اوج غرور خاکم

اينجا سرزمين قهر خورشيد و بی برگی

وقت عصيان غم و جستن از حصار بی حصاری

تشنه ام بی حرارت اشک بوسه ها

می چکد خون آهم از نياز بی نيازی

محرم غنچه های خجالتی نو شکفته ام

لطف ناچيزت غوغا کرده در بی محلی

لاله های واژگون روييده اند با اشک دل

چراغ شب بی تابی کرده از بی ماهی

به وقت ابتلا سخت می زنم درت را

چون که هست،چشمانم نمی بينی

گه ناله،گه آه،گه درد و زاری

خون دل را در خرابات چشمانم نمی بينی؟

اهر-مهر ۸۴


حس غريب
امشب آسمان هم دلش گرفته
 
غرورم شکسته مثل اینکه همه چیمو ازم گرفته
 
امشب این حس غریب چشمانم را میهمان سحر میکند
 
دل بی تاب است در سینه پاره ام از اینجا سفر می کند
 
امشب همه با سکوت حرف می زنند
 
نمی دانم ، اما یک چیزو بد جوری فریاد می زنند
 
من غريبم ، من غريبم ، من غريبم
 
ای دل
 
امشب با این حال پریشون چی مینویسی؟
 
نا نوشته های دلو برا کی مینویسی؟
 
امشب جسمم درمانده و جانم میهمان دل است
 
شاید برا دوستت دارم گفتن هم دیر است
 
امشب این چشمه ی خروشان سبوی مرا پر نمی کند
 
نقال قصه ی غصه ها هم قصه را آغاز نمی کند
 
امشب گفتی که دل نبندم به آن که ندارد دل
 
باید میدانستی که این دل افتاده به دام بی دل
 
امشب چشات برق عجیبی داشت
 
شاید رهگذری بود که فانوسی به دست داشت
 
تبریز- ۹مهر ماه۸۴
 
نفرين دلت سخت گرفته امشب بر ما
اي شب بيا و با ناله ها يم سر كن
 
اگر چنگي به دل نزد برا هميشه ظلمت برام حرام كن
 
تو همه سكوت و من همه فرياد
 
بيا و اين فريادو در سكوتت محو كن
 
نفرين دلت سخت گرفته امشب بر ما
 
چه پاداش (غم) شيريني بيا از اين تلخ تر مكن
 
در خيالم سايه بود آن همه ناز تو
 
حالا باخته ام بازي را بيا و ضعيف كشي مكن
 
من آنم كه دارم آنكه ندارد كسي
 
كس ندارد آن نازها كه تو داري،برام بسی
 
در كوير دوردست  ذهن مي گشتمت در بوستان نزديك  دل يافتمت
 
كاش كه دورتر بودي و فراقت هم شيرين بود
اي خدا
 
همه را ازم گرفتي و دلم دادی
 
چون دل داشتم همه را دادي
تو
 
اول آن بودي كه در تخيلم بودي
 
رهگذر شدي در ديده ام گشتی
 
چون نگاهم كردي آشناي دل شدی
 
غريبه بودي و زود اهل دل شدی
 
اين سينه سوخته بود همچو كوير از شراره هاي عشق
 
به لطف خون دل شبنم نشست بر گلبرگهاي عشق
 
اهرـ۱۰مهر ۸۴
  

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 12 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ |