تبليغاتX
اتاق تنهایی - بنام تنها بازمانده ی تنهایی
عشق و دوستی

بنام تنها بازمانده ی تنهایی

 

بنام تو که یکی یکدونه ام هستی. ای بازمانده ی تنهایم خیلی دلم گرفته. من نمی دونم دلم با کی یکی شود. اطرافم یک مشت همون آدم لجنی ست که نه منو می فهمن و نه می خوان بفهمن. مثل این که کافر شدن. می دونی چی می گم. منظورم اونایی که حرف خودشان را می زنن. حتی حرف زدن هم واسه من بی آبرویی شده. آخه می دونی همه حرف ها به کوه می خوره لا اقل کوه خوبه. آخه حرف خودت را می زنه اونا از این هم بدترن. نمی دونم جنس شان شاید یک کم سخت شده. همون خاک قدیمی شده سنگ.ولی می دونی از کوه بدم می آید چون اونم تاییدم می کنه یکی نیست ازم سوال کنه! محکومم کنه! بگه تو کی هستی که راجع همه چی نظر می دی؟ بشین لال باش ببین دیگران چی می گن.

 

 گوشه ی چشمی به گذشته می کنم هیچ نمی بینم مگر تلی از افسوس اما با تو وقتی به آینده نظری می کنم فقظ می خواهم فقظ فقظ تو را ببینم. من در تو گم شده ام نه در آینده ی موهوم خود. من از برای تو زنده ام. با خود فکر می کنم حالا برات زوده باش تا بفهمی ولی می دونم خدا، تو کوچولو ها را هم پیشت راه می دی.

 

راز دلم را نمی فهمند تا چه رسد که از غصه بمیرند.آخ که من چی می کشم!!! خدا، در خلوت کوچه های تنهایی با خود حرف می زنم. نه بابا دلته. باور کن! اما من دل نمی خوام. من عشق نمی خوام. من دوست داشتن می خوام. من نمی خوام غرق بشم من می خوام شنا کنم. من نمی خوام نیست بشم من می خوام...

 

به تنها خاطره ی گذشته می نگرم همان قاب عکس کوچولوی رو دیوار و نقشی که از نمی دانم ها در سر می پرورانم. نمی دئنم چی بگم از چی بگم از کجا؟ آیا محرم رازی ست که با او بگویم. نه نه نه ... .

 

تبربز- ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 7 AM  توسط KÖNLİ G@NLİ |