چند وقتی بود که می خواستم قلم در دست بگیرم وعقده ها بر این برهوت سفید بریزم و شاید کمی پرحرفی کرده و چانه ام را گرم کنم اما تردید داشتم که می توانم همچو قبل ترانه ی دل بگویم و یا در کشاکش این دو متناقض می مانم.چون ناگفته نماند که این عقل ناقصم هزاران حرف در جبین دارد و روزی...نمی دانم چه خواهد شد بالاخره با هزارها آرزو ،زحمت،اندیشه و حرفهای تو دل برو و نمی دونم شاید بیگانه،شروع به خط خطی کردن کردم.اما از هر چه بگذریم باز سخن دوست خوش است.هزاران بار در کمند چه کنم آیا بگم؟ آیا نگم؟ گرفتار شدم اما نخواستم حرف دل با غیره دلدار بگویم.هزاران بار سرزنشم کردند اما پرده بر اسرار زدم و هیچ نگفتم مثل کودکی خجالتی و غریب که فکر می کند همه ی تقصیرها زیر سر اوست هیچ نگفتم .آخر عهدی چنین داشتم.عهد که چه بگویم پیوند...نام پیوند برای همه آشناست.اما پیوند من و تو چیزی دیگر است.یکی نا آشنا بر من می خندد باشد من هم به احمقیت خنده اش می خندم.آنوقت در دل به آرامشی می رسم همچو کویر که اما او هم آرامش ندارد چون حدیث مقدّسی دارد که با هیچ کس نگفته.می دانی آری حدیث خاک که نمی دانم چگونه خون شد.آری خاک را هم اکنون با خون می شناسند و من بسیار گفتم که پیوندی با لاتر از عشق دارم.آری خاک از عشق برتر است.همان که گقتم پیوند خاک...خاک با همه افتادگی اوج استقامت است.سنبل مرد صبور،قلب خونین درد و هزاران هزار که نمی توان گفت چون که گفته اند آنها که بیش از من تحویلش می گیرید.
بگذریم میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم وبه قول ما ترکی زبان ها قات قاریش کنم . چون میدونی این لجن اگه یکجا بمونه بویش همه جارو میگیره واسه همین جلوی جوی خون رو باز کردم . گفتم باشد دیگران هم بفهمند مگر چه میشود.؟!
حالا دیگه من تنهام.با تو اما بی هیچ کس. تنها رفیقم همین شب سیاهی است که ستاره هایش نقش غمهای زیبایم اند. خدایا نمی دانم از تو چه میخواهم ولی هوای عجیبی به سرم زده میخواهم بگویم همیشه میخواهم با غم زندگی کنم.چون خوشی برای من مهمان غریبی است که گناه و اندوه و حسرت هدیه ی اوست.
میخواهم گریه کنم به خاطر آن ها که دارم ولی نمیدانم برای چه؟ اما اشک در چشمانم حلقه بسته، قطره با من لج کرده، سکوت که همیشه آرزویش را می کردم حالا به لحظه های محالش نزدیک شده... ای خدا آیا من راهم را گم کرده ام؟دستی بگیر فانوسی به دستم ده که میدانم من تحمل پرتو تو را ندارم .میمیرم گر چه از خجالت هزاران بار مرده ام ولی تو میدانستی که این خاک چه لجبازی ها و احمقیت هایی که با تو ندارد.گویا رحمان بودنت هم شده بازیچه ی دست این و آن تا چه رسد به رحیمیّت. نمیدانم چقدر میفهممت ولی میدانم که احمقیّت را در خود معنی کرده ام فقط به خاطر اینکه میگویم میخواهم تو یار من باشی. از برای اینکه همه دنبال یک تکه نان هستند که این نان خیلی واژه ها جایگزین خود دارد که اعوذ بالله هیچ نمیگویم که بعضی ها گویند راه کجاست؟تو کجا میروی؟نمی دانم روزی شجاعت خواهم داشت که بگویم من چنان کردم و چنین که می دانم خیر.پس شایسته است که از خود متنفرم زیرا که من از آدمهای با جرأت خوشم می آید که حلقه به گوش هیچ کس نیستند.اما جرأت هم در تنهایی معنی پیدا می کند که در جمع گناهی است صحبت از آن کردن.هر واژه ای می تواند سنگ صبوری باشد و هزاران حرف و نفس را به دنیای مادّه رها کند که مادّه نتواند تحمّل آن.از آن است که حرف هم برای خود کوهی است.بله،با جرأت،با صلابت،شکست نا پذیر و...من نمی دانم که به کوه بگو یم یا کوه به من بگوید که هر دو یکی است ولی کاش نبود چون که دوستی این دو هرگز هرگز.
با سکو تی نازنین بر دل سیاه شب نفرین است که می کنم اما چه حاصل! فکر نکن بیخود است خود می دانم که به او می گویم.زیرا که نه برای او اثری دارد و نه او را یاری و رفیقی.از آن است که گفته اند محرم سر الله و نه سرّ الله که گفتم محرم سرّ هر کسی است زیرا که سیا هی هیچ نمی شناسد و همه را به یک شکل می بیند. نه رفیق می فهمد و نه بیگانه که در چشم او همه کس و همه چیز یکی است و تو آسان عقده هایت را در سیاهیش رها کن که نه دوست می خواهد و نه دشمن و به حرف هر مرد و نامرد،کس و نا کس گوش فرا می دهد.
آه ببین چی شد.می خواستم از کجا بگویم، سر رشته حرف کجا ما را برد.آخر که در این دو وجب خاک که به بخشندگی هر چه تمام قدوم مبا رک لجنی را پذیرفته و اقامت کرده و هر حیوانی را در خود می بالیم آن هم با صد ناز یا بدتر تنبّه و بر پهنه ی پاک این صحرای بی انتها رها می کنیم. آخر که چه بشود؟می خواهی جای تفرجّی هم باقی نگذاری؟آری شاید چنین است مرام تو که از این مرام حرف نزن که سراپا جسمی می شوم و بر خیال ننگین تو می خندم که مرام مال یار است و ما همه بی مرامان گرد او.شاید که به یکی از هزارها دمیده باشند سرود مهر را.من و تو را شفاعتی اگر هست از اوست که مرام اصالت مرد است و من مرد نمی بینم.آن یکی را گفتم،گفت نامرد نیستم ،گفتم باشد اما مرد هم نیستی.
من میان جمعیتی می زیم که زیستن بهتر است از این که بگویم زندگی می کنم.آری می زیم میان مردمی که مال خود نیستند،می زیم میان مردمی که به هر ترانه می رقصند و برای آن خوی کثیفش،حرمت ناموس و شرف را می آورد که فکر نمی کنم... بیایید زندگی کنیم،بیایید آشنا شویم،بیایید با دل سخن بگو ییم و با دل بشنویم و اخلاق را آنچنان بیاموزیم که نفس پاک به ما آموخت.به دور از بخالت،خساست،شرارت و... آری این است که معنی بزرگ آرامش فکر و درون.این نیست که اخلاق در زبان نهفته باشد و آن که خوب فن سخن گفتن بلد است نه این نیست که از دل سخن می گوید بلکه هر که تراوشات ذهنی اش برای چرب زبانی خوب است خوب می گوید که این یافت نشود میان این همه خوبان.ولی چیزک بدی نیست اگر من هم شمّه ای از آن داشتم بد نبود که زیبا بود چون که خالق را هم...
مرا با همه وجود ببخشید که نتو انستم از راز گل سرخ و پنجره و سجّاده ی عبادت و آینه و ... بگویم چون کین دل بسیار داشتم و زمان آن نبود که هر گوشه ای، آن که قلم به دست گرفته از آنها بسیار گفته که می دانم می گویی نه در فهم من می گنجاید و نه در فهم تو.اما بی غل و غش و به دور از هیچ هیا هو و آن هم زیر باران وحشتناک چشمک زنان در نکبت و سراسر سیاهی از این ساده تر و چرب تر چیزی نتوانستم بگویم که گفتم نه...
بر گناه سوار شدم و با بالهای رحمانیت تو به پرواز در آمدم تا خود را به آن رحیم برسانم اما حکایت ما برای همه فریب و برای من دست نیا فتنی شد.