![]() |
![]() |
|
| عشق و دوستی |
عاشق نشو رسوا ميشی!
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي اين گونه براي چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي چيست؟مي گويم براي از دست دادن غم شيريني است كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ، مي گويم اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یازان: KÖNLİ G@NLİ
A.SH.M.O |
| آرشیو موضوعی |
|
راز آفرینش ترانه های دلم انتقاد و محبوبیت نصیحت مفهوم و تعاريف عشق از دیدگاه بزرگان عاشقانه ها چرک نویس های یک دیوانه متفرقه حرف های زیبا از بزرگان زن انسان و جنسیت شعر و ادب مناسبت ها |
| پیوندها |
|
تنهاتر از تنها-وبلاگ خودم غریبی بد دردی هست عشق یک حادثه است ولی جدایی یک قانون بهشت گمشده حرفهای ناتمام دکتر شریعتی |