تبليغاتX
اتاق تنهایی - سلام قطره
عشق و دوستی

با تو ام بازمانده ی تنهایم

 

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــره

 

شوری ندارم.همه چیز سرد و خشک است.اما سردی کجا و خشکی کجا.هر کدام جای خود.ولی نمی دانم این کدامین جایگاه است که این دو را با آغوش باز پذیرفته.آری دلی است.دلها حکایتهای زیادی داشته اند.شیرین یا تلخ.دردناک و شاید هزاران هدیه. حرف اینجاست. جای دیگر نمی روم.یک کلمه برای من کافی است.آری همین دل.

امروز دلم خیره به زمین می رفت.هزاران تاریکی در قاب روشنی خشک میزد.این ظلمات را دوست دارم.صبا هستند.آری پیام آور دلها...با تاریکیها درهای دلها باز می شوند و دل محرم دلی می تواند باشد.بیا و دل به ما بسپار.بیا و در قافله کنار ما باش.آری حکایت تو هم زیباست. من که حکایتم تکراری است هم شنیده اند.اما باشد یک بار دیگر هم می گویم.

شاعر نیستم پس نمی گویم نسیم خواب از من گرفت.صبح هوای سردی بود.با صدای خشن آن باد از خواب خوشم بیدار شدم.سری به کوچه زدم.بوی خاک می داد حس کردم باران رحمتی آمده ولی خبری نبود.خیال بود و من.از دیشب هوای تو به سرم زده بود.هی خدا خدا می کردم می خواستم فقط ببینمت.می خواستم بگم دوستت دارم به خاطر اینکه دوستیم.همه آمدند.زخمی زدند و تغسیری کردند.من ایستاده بودم در برابر انبوه آدم نماها و فقط نه می گفتم.چه قدر لجباز بودم.ولی همه اش تو دلم داشت قند آب می شد.با سردی عجیب فارغ از همهّّ،بی هیچ چشم داشتی حتی از تو خدا جونم رفتم.در رفتنم مصمم بودم اما تمام وجودم را نمی بردم.خودم نمی دانستم برای چه می روم.برای یک لحضه رضایت دل، از چندین دل گذشته ام.بر زبانم دروغ راندم.بر همه ظلمی روا داشتم و بالاخره رفتم بدون آنکه بدانم چه کسی است با من می رود.برای اولین بار جسم و جان را تشخیص نمی دادم.حالت عجیبی بود.همه می گن من هم می گم به کوی یار رسیدیم.چه آسان بود.تازه می فهمیدم انتظار چیست؟تو هم فهمیدی!انتظار انتظار داشتن!آری گنگ گفتم.می شکنم.با دل پر نرفتن یعنی انتظار نداشتن و من توقعی نداشتم.تازه فهمیدم آن موقع ها که با آن شوری رفتم به دیدار او زمان چقدر لجبازی می کرد.نمی خواست به پیش رود.چند ساعتی گذشت.همه آروم بودن و من هم رنگ همه گرفته بودم.برای اولین بار خودم را مثل آنها یافتم.حتی خنده هایم از جنس خنده ی آنها بود و برای اولین بار همه بودن را فهمیدم.چه قدر دردناک بود.در این تنگ جا دل یار هم جا نمی شد و خوب شد که او را ندیدم.و ما برگشتیم و خود خود من در روحم جریان یافت و باز من شدم همان که بودم.

با تشکر ازدوست خوبم مجید به خاطر تایپ

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 7 PM  توسط KÖNLİ G@NLİ |